![]() |
![]() |
|
| قاصدک،قاصد کاغذی ترین رویاهای تو و من |
|
۱. - امروز بهترین روز زندگی من بود. ممنونم مانی. خیلی تو زحمت افتادی... - واقعا خوشحال شدی؟ - آره، عالی بود. بهتر از این نمی شد... - خواهش می کنم. قابل تو رو اصلا نداشت... برای فرشته ی معصوم رویاها هرچی بکنم کم کردم... البته هنوز آخری مونده! - واییییییییی مانی... این همه کادو... مگه دیگه چیزی هم مونده؟ - اصل تولد به کادوی معنویشه. تا این جا که همش مادی بود. فایده نداشت. اصلشو هنوز ندادم. چشماتو ببند.... - امممممم بستم...یعنی چیه؟ - بیا خانم خوشگله...- وای، مانی! تو چیکار کردی؟ من لیاقت ی همچنین چیزی رو ندارم.... - امیدوارم خوشت اومده باشه و پرتره ی سیاه قلم آیه رو که برایش کشیده بود به او داد... اینم ی شعره که به مناسبت تولدت برات گفتم: "آغوشت رو به غیر من، به روی هیچ کس باز نکن، منو از این دلخوشی ها آرامشم جدا نکن، منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه، چشمای مهربون تو منو به آتش می کشه، نوازش دست های تو عادت ترکم نمیشه".... آیه خودش را در بغل مانی رها کرد. مانی بغض کرده بود. آیه به لب های او خیره شده بود، صورت او را در دستانش گرفت... مانی آشکارا از او فاصله گرفت. آیه کمی جا خورد و در خود فرو رفت. مانی دستان آیه را در دست گرفت و سر ِ انگشتان کشیده ی او را بوسید... 2. - می دونی سامان، دیروز خیلی خوش گذشت... ولی نمی دونم چرا مانی این جوریه... خیلی آدم مبهمیه. تو دوستشی. اصلا تو باعث آشنایی ما شدی... تو بهم بگو چرا مانی این جوریه ... - مگه چه جوریه؟ - با اینکه سرشار از عشق منه، همش منو پس می زنه... اینو از نگاهش از صدایش از حرکاتش می خونم، ولی منو پس می زنه. انگار داره لج می کنه... نمی دونم چرا؟... نمی فهمم. انگار تو برزخم. - ببین! من ی چیزو می دونم اونم اینه که او عاشقته، همه جوره... میگه با روحت آمیخته شده... توضیح و درک این موضوع مشکله...آدم خاصیه دیگه. این ها رو ول کن. خودت در چه حالی؟ دوست دارم ببینمت... دوست دارم گرمای بدنتو حس کنم... 1.3. ....نکته ی قابل توجه تو الگوی محدودیت های رشد اینه که موتور رشد تا ابد کار نخواهد کرد و همواره محدودیت هایی باعث کند شدن این حرکت می شوند. در واقع معمولا ما ظرفیت سیستم را درست تخمین نمی زنیم و کارهایی می کنیم که سیستم توان پاسخگویی به آن ها را ندارد. این مساله درست شبیه فرایند عشق شدنه... شما روز به روز احساسات قوی تر و انرژی های مثبت بیشتری را در خود حس می کنید اما طرف روبرو ظرفیت این همه دوست داشته شدن که در واقع همان رشد است را ندارد و سیستم رو به زوال می رود... ( دانشجوها گیج و گنگ به هم نگاه می کردند و از توضیحات استاد به هیچ وجه سردر نمی آوردند) درک این قبیل مسائل برای شما خصوصا خانم هایی که سر کلاس هستند تقریبا کار غیر ممکنیه...(سردتر از همیشه، پس از یک سکوت مبهم) خسته نباشید... 2.3. - بله؟ - الو،سلام آقای دکتر. - (خشک و جدی) بفرمائید... - به،بابا مانی منم،فرزاد... - اوه، ببخشید. چطوری مرد؟ تازه کلاسم تموم شده بود. تو ی حال و هوای دیگه بودم. شرمنده.کی رسیدی؟ - دیشب رسیدم. زاحمت نمیشم. گفتم اگه وقت داشته باشی امشب جمع بشیم بارانداز. - خیلی خوب. – راستی از سامان چه خبر؟ - هیچی،اونم می پلکه... - حالا به اونم زنگ می زنم. پس فعلا تا ساعت 8 کافه بارانداز. - باشه.می بینمت.... 1.4. ....- خب مانی اوضاع چه طوره؟ - بد نیست.می گذره. - راستی، از بانو چه خبر؟خوبه؟ -.... - مانی؟ (پرده ای از آب چشمان مانی را در بر گرفت) چی شده مرد؟ براش اتفاقی... چرا حرف نمی زنی؟ (حالا اشک های مانی فرو ریخت و پهنای صورتش را پوشاند.) مانی زیر لب زمزمه کرد: آیه...آیه ی من...آیه...رفت... - کجا؟ واضح حرف بزن ببینم چی میگی. - ترکم کرد...کاملا ناگهانی ... بدون هیچ حرفی... حتی بدون خداحافظی.... - آخه چرا؟ شما که خوب بودید. اوضاع مرتب بود. می گفتی عشق واقعیتو پیدا کردی... - نمی دونم چرا... این سوالیه که هر روز از صبح تا شب روحمو می خوره...- خب کجا رفته؟ چرا نرفتی دنبالش؟ - از اونجا رفته بودند...هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم... - سامان چی میگه؟ مگه اون نمی دونه؟ - بین خودمون بمونه ...چرا فکر می کنم اون می دونه کجاست ولی به من نمی گه... مگه میشه اون ندونه...ولی هر کاری کردم میگه به پیر به پیغمبر نمی دونم کجاست... - متاسفم، خیلی خوب. خودتو جمع و جور کن. الان سامان از راه میرسه. جلوی این همه آدم هم زشته.من ته و توش رو در میارم، سامان منو نمیتونه بپیچونه. یه کم سوال پیچش کنم اعصابش خرد میشه به حرف میاد...من برات پیداش می کنم... 2.4. - سلام، سلام، ببین کی این جاست...آقا من خیلی می خوامتا... - سلام، مرد همیشه خندان. چطوری؟ - آقا نخندیم چه کنیم؟ می خندیم که دردهامونو پنهان کنیم... - اوه ،مگه تو درد هم داری، مرفه بی درد، هاهاها... - ای بابا،ولم کن فرزاد...باز داری شروع می کنیا. چه خبر مانی؟ چقدر کم پیدایی؟ - هستم...زنده ام... - راستی سامان از آیه چه خبر؟ - چی شده دوباره یاد مرده ها افتادین؟ این همه از اون ور دنیا کوبیدی اومدی اینو بپرسی؟ (مانی:مودب باش.) ای بابا ول کنید این زنیکه رو... - وقتی می رفتم بهترین دوستم مثل بهار با طراوت و پر انرژی بود ولی الان سر یکسال نشده مثل زمستون، مثل مرده ی متحرک، خشک و سرد و بی روح شده. این زن چیکارش کرده؟ چه بلایی سرش اومده؟ میگی نپرسم؟ تو هم نگی من ته و توش رو در میارم. - آقا این دختر رو ول کنید. ول رو باید ول کرد. مانی عصبانی و برآشفته فریاد زد: سامان آروم بگیر. احترام خودتو نگه دار. مودب باش. - ببین مانی جون، آقای دکتر، موضوع اینه که همه چیز رو نمیشه با روش های سیستمی مدیریت کرد. آیه فیزیک محض بود و فیزیک محض می خواست... - چی میگی؟ این مزخرفات چیه داری میگی؟ - اینا مزخرف نیست... من در تو حل شده، دست ظریف، انگشتان کشیده و طره ی پریشان مال قصه هاست...اون از تو تعریف و تمجید و شعر و عشق نمی خواست... - چرا چرت می گی؟ مرده بودی این ها رو پارسال بگی؟ اون موقع که داشتم می سوختم چرا نگفتی؟...بگو کجاست؟ باید ببینمش. باید خودش بهم بگه... - مانی اوضاع رو از این چیزی که هست بدتر نکن.. تو طاقتشو نداری... - گفتم کجاست؟ - خودت خواستی...این شماره ی موبایلشه...هرچند وقت یکبار ی پسر پولدار تور می زنه. ی مدت باهاش می مونه بعد هم ولش می کنه... مانی بهت زده غرق در سکوت به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. فرزاد پرسید: تو چی؟ - من چی؟ - تو هم باهاش...؟ سامان در حالیکه داشت گوشه ی انگشتش را می خورد به کف روی قهوه اش خیره شد.... 1.5.- الو،سلام خانم خوشگله. - سلام.خوبی؟ - چه عجب ما صدای قشنگ شما رو شنیدیم. هیچ معلومه کجایی؟ می دونی چند وقته ندیدمت... دلم برات نیست و نابود شده، آخه... - (با لحن سرد) این مدت خیلی سرم شلوغ بود. - می بینی چه بارونی میاد. دلم هواتو کرده. میای عصری بریم بیرون؟ - نه...آخه...راستش...کار دارم. - چی کار داری؟ - اصلا حوصله ندارم... - حوصله ی منو؟ - نه...نه... – عصر ساعت 5 دم پمپ بنزین نیاوران.می بینمت.خداحافظ... 2.5.... - تلفن مشترک مورد نظر خاموش می باشد. - ای بابا، آیه چرا این گوشیت خاموشه...همینه که میگم من بیشتر تو رو دوست دارما...من همیشه زودتر از تو میام سر قرار. ولی عیب نداره. فدای سرت... این انتظار هم قشنگه... اینو گفت و صدای ضبط ماشین رو بلندتر کرد: "...بودن تو آرزومه، حتی واسه ی ی لحظه می میرم بی تو/ خواندن من ی بهانه است ی سرود عاشقانه ست /من برات ترانه میگم، تا بدونی که باهاتم/ تو خود دلیل بودن، بی تو شب سحر نمیشه می میرم بی تو/ من عشقت رو به همه دنیا نمیدم، حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم/ با تو می مونم واسه همیشه/ خاطرات تو رو چه خوب، چه بد، حک می کنم/ توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم / با تو می مونم واسه همیشه ..." 3.5.آیه در حالیکه با انگشتانش روی ساعد سامان شیار می کشید زیر لب گفت: سامان منو دوست داری؟ سامان ساکت و آرام بی توجه به او به لب های او خیره شده بود. - بگو منو دوست داری؟ ناگهان سامان صورت آیه را در دست گرفت و لبانش را بر لب های او گذاشت و به این ترتیب او را ساکت کرد و او را محکم در آغوش کشید... آیه که به نفس نفس افتاده بود خود را در بغل او رها کرد و زیر لب گفت:من در اختیار توام... و ناله ای سر داد وسامان بی توجه به حرف ها و حرکات او تنها کار خود را می کرد.... 1.6.موبایل در دستان مانی می لرزید. سعی کرد به خود مسلط باشد. دکمه ی تماس را گرفت... آیه با ناز هرچه تمام در آن سوی خط: بله، بفرمایید.... (مانی سعی می کرد صدایش را تغییر دهد اما آشکارا صدایش می لرزید. توده ای مبهم جایی در گلویش بالا و پایین می رفت.)- سلام...آیه؟ -بفرمایید. - می خواستم ببینم میشه امروز همدیگرو ببینیم؟ - من شما رو به جا نمیارم... - نگران نباشید.با هم آشنا میشیم... ضرر نمی کنید.- شما ماشین دارید؟ - .... - الو؟ - بله... بله دارم....ساعت 5 دم پمپ بنزین نیاوران می بینمت..... 2.6.مانی با ماشین پدر فرزاد و کت و شلوار و کروات و عینک آفتابی و موهای کاملا کوتاه چهره ای متفاوت پیدا کرده بود. ساعت پنج و ربع آیه را سوار کرد. - سلام، شما همیشه سر قرار دیر می آیید؟ من درست از 5 اینجام. آیه آشکارا بهت زده و تحت تاثیر ظواهری بود که می دید. مانی که حالا کمی به خود مسلط شده بود با کنایه گفت: شما همیشه سر قرار زود می آیید؟ آن توده ی مبهم همچنان جایی در گلویش بالا و پایین می رفت. آیه بی توجه به حرف مانی سایه بان ماشین را پایین داد و خود را در آن برانداز کرد. مانی با خود اندیشید: کسوف...آخر دنیا...نکبت... و ظبط را روشن کرد: "...ی لحظه چشماتو ببند/شاید منو یادت بیاد/همون که بهش گفتی ی روز/ جای تو هیچ کس نمیاد/ اما من هنوز دوستت دارم بدون/ اگه حتی قلبتو پس بگیری/ اگه مثل امروز هم بهم بگی/ نمی خوام تورو می تونی که بری/ هنوزم چشماتو می پرستمو /بی تو هر لحظه رو در گیر توام/ تو خیالم دستاتو می گیرمو / بازم احساس می کنم پیش توام..." آیه گفت: برنامه چیه؟ - من معمولا با کسی بیرون نمی چرخم. چون با این بگیر بگیر نمی خوام تو دردسر بیفتم...اگه موافقی بریم سر یکی از ساختمون هام.... – آه،باشه.هرجور میلته. مانی با خود اندیشید:جهنم...آتش...عذاب... و به سرعت به سمت یکی از برج های نیمه کاره ی پدر فرزاد راند... 7.- بفرمائید. اینم یکی از دفترهای من .این را گفت و در اتاق را قفل کرد. –این جور که معلومه اوضاع مالیت خیلی خوبه... – شکر،آب باریکه ای دارم!مانی همچنان عینک به چشم داشت و طوری ایستاده بود که پشت به آیه باشد...عصبی بود و دیگر طاقت نداشت:آیه،چهره ات برام خیلی آشناست.نمی دونم کجا دیدمت؟ -اامممممم،نمی دونم.... مانی که حالا از شدت عصبانیت سرخ شده بود برگشت و عینکش را در آورد و بی حالت به چهره ی آیه خیره شد.آیه یک لحظه جا خورد و جیغ کوتاهی کشیدو پس از لحظه ای کوتاه سرش را پایین انداخت و سریع به سمت در رفت:در رو باز کن می خواهم برم. مانی که حالا کمی به خود مسلط شده بود با سردی هر چه تمام گفت:بتمرگ. فکر نمی کردم انقدر خرفت باشی...فکر می کردم خودتو زدی به اون راه...اما نه،مثل اینکه کور شدی،عوض شدی،عوضی شدی... –مودب باش.تو حق نداری با من این طوری صحبت کنی.چی از جون من می خواهی؟ – هاهاها (بی حالت تر از قبل)سوالای منو جواب میدی بعد کاری که به خاطرش اومدی این جا را انجام میدیم بعد گم میشی... آیه که ترس کاملا از چهره اش پیدا بود به گوشه ی دنج دیوار پناه برده بود.مانی که چهره اش بسیار ترسناک شده بود گره ی کرواتش را شل کرد،کتش را در آورد و پرت کرد تو صورت آیه و گفت:چرا؟....(با صدای بلندتر) چراااااااااا؟ ... لالی؟شاید به این لحن من عادت نداری...خیلی خوب...فرشته ی هستی بخش...خانم خوشگله... آیه ی من نکبت...لا...فاح...چرا منو ترک کردی؟چرا به من خیانت کردی؟اونم با بهترین دوست من؟اون حروم لقمه...شعرهای من کو؟پرتره ای که برات کشیدم کو؟داستان های من کو؟...لابد باهاشون لجن و کثافت هایی که روی تخت خوابت می ریختنو پاک کردی و انداختیشون دور...لعنتی جواب بده... –تو...تو ...اشتباه فکر می کنی...من...من...من عاشقت بودم...- خفه شو..اون دهن خوشگلتو گل بگیر.جواب سوال منو بده،عاشق... سامان و بقیه ی حروم زاده ها چی داشتند که من نداشتم...غیر این بود که من تو رو از عشق خودم لبریز کرده بودم...مثل گل فقط بوت می کردم و انقدر با احتیاط نوازشت می کردم که نکنه یه موقع پژمرده بشی... – مانی،اسم اون عوضی رو نیار...من عاشقت بودم.ولی تو منو پس می زدی.من به تو نیاز داشتم ولی تو رو نداشتم... –خب اینو همون موقع می گفتی... –تو نمی فهمیدی...شاید من نمی فهمیدم که تو چی میگی.تو برای من ی علامت سوال بزرگ بودی.من عاشق ی علامت سوال بودم...مانی سردتر از هر موقع دیگه گفت:من راه حل این موضوع را پیدا کردم...من هم عاشقت بودم و هستم و خواهم بود...ما با هم یکی خواهیم شد طوری که دیگه مرزی بینمون نباشه...با هم غسل آتش می کنیم...آیه دیگر کاملا می لرزید و ترس او را احاطه کرده بود:تو عوض شدی...تو اون ةآدمی نیستی که من می شناختم.تو ی جانی وحشی هستی.ولم کن. کثافت ...بذار برم.... مانی آرام به گوشه ی اتاق رفت و پیت بنزین را برداشت،درش را باز کرد و عمیقا آن را بو کرد و گفت:از بچگی عاشق بوی بنزین بودم....با هم می سوزیم...با هم خاکستر میشیم .... با هم خاک میشیم...و با هعم به جهنم میریم.با هم که بسوزیم مشخص نیست که این خاکستر کدام قسمتش مال توئه کدام قسمتش مال من.دوست داری آیه ی من؟ آیه داشت تقلاهای آخر را می کرد.به سمت مانی آمد و او را در آغوش گرفت و خود را به او چسباند.مانی هم طره ی پریشان او را در دست گرفت و آن ها را بویید.ناگهان از او جدا شد و او را به سمتی هل داد.آیه ضجه می زد و التماس می کرد.مانی نیمی از پیت را بر روی خود خالی کرد و بقیه را بر روی آیه خالی کرد.بوی بنزین همه ی فضا را پر کرده بود...دوباره به سمت آیه رفت و او را در آغوش کشید و با زنجیری خود را به قفل کرد.آیه همچنان التماس می کرد و ضجه می زد اما مانی، درست مثل روح، کاملا خونسرد و آرام بود.وقتی همه چیز را مهیا دیدآیه را محکم بغل کرد و زیر لب گفت: نترس...ما با هم خواهیم بود و فندکش را روشن کرد. آتش شعله کشید و هر دو فریاد کشیدند و درهم غلتیدند. یکدیگر را در آغوش می کشیدند و از هم می گریختند، اما زنجیر راه فراری باقی نگذاشته بود.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:44 توسط سایه روشن |
|
|
...کاش اجازه می دادی دنیای پشتی را نشانت می دادم؛ آخر، سال ها آن را برای "تو" پنهان کرده بودم... ۱.دیشب باران بر من بارید. بارانی شگفت؛ گویی این باران نبود که بر من می بارید... آری؛ عشق بر من بارید: تمام آن دوستت دارم ها، مداد رنگی صورتی، جا مدادی گل بهی و کیف پول قرمز بر من بارید؛ نه! بر من نبارید، بر سر من خراب شد؛ چنان محکم که بدن حقیر من تاب این همه زخمه را نداشت... ۲.شب بود، تاریک بود، سکوت بود، من بود، آیه نبود، باران بود، ایمان نبود، آیه بود، عشق نبود، ایمان تنها، آیه تنها، ما تنها، من بی تو، تو در من، عشق در من، باران در من، مداد رنگی صورتی، جا مدادی گل بهی، کیف پول قرمز در من، هستی در من، زندگی در من..... این ها همه سنگین بود و من تاب این همه را نداشتم. فریاد زدم: فریادی در درون و سکوت در هم شکست، اما حتی گربه ها هم از صدای من نگریختند. تنها آیه فرو ریخت، محو شد، نیست شد، نابود شد.... ۳.پریشان،در آن بی نهایت تاریک، در آن نیستی مبهم، به دنبال او گشتم. - در لحظه - دستانم را تهی یافتم.عاری از همه چیز، پر از خالی. سرد بود. سرد تر شد. تاریک بود. تاریک تر شد. دیگر لبریز شده بودم - آخر عشق بر من باریده بود - . در آن تاریکی، نوری در دور دست چشمانم را زد: به سمت کورسو.... ترسیدم، بر خود لرزیدم. دست بند نقره ی آیه ی من بود که در آن تاریکی می درخشید. یعنی آیه ی من آن جا بود؟ ۴.با خود می اندیشیدم که مدت هاست قصه ی عشق ترانه بانوی من به پایان خود رسیده است؛ اما....او را دیدم - دگر بار- اگر بگویم فرو ریختم؛ باور می کنی؟! ۵.آری! دگر بار فرو ریختم، گویی اول باریست که او را می بینم.... فرشته ای از آسمان ها، نورانی به روشنایی خورشید، معصوم به شکوه باران و زیبا، به حجم تمام دوستت دارم هایی که قلب مرا چنگ زد و راه به جایی نبرد.... ۶.واژه های بی فروغ شعر من، از تو رنگ می گیرد، در تو رنگ می بازد...این واژه ها چنان رنگ می گیرد و از درون من می جوشد که گویی می خواهد فریاد برآورد که: آی ترانه بانو، بانوی قصه ها! تا به کی چهره ی مرمریت را باید از پس مردمکان این همه نا محرم ببینم؟.... از پس پرده بیرون آی، رخ بنما تا از حصار سیاهی رها شوم، رنگ به رنگ شوم تا - دیگر- بی رنگ نباشم.... ۷.کاش قلب تو از سنگ نبود، کاش واژه واژه های شعر من در تو اثر داشت، کاش باور می کردی، کاش به صداقت این واژه ها شک نمی کردی. از شک تو این واژه ها در هم شکستند، ناامید شدند، کم رنگ شدند، بی رنگ شدند، خشکیدند. کاش می خواندی این واژه های بی قرین را، تا این چنین شعر من عقیم نماند. کاش آن دستان مهربان، آن انگشتان کشیده و ظریف به این برگه های پاره، به این واژه های نیمه جان، عمر دوباره می بخشید. کاش آن دستان نوازشگر مرهمی می شد بر این قلب فسرده....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:41 توسط سایه روشن |
|
|
...بي تو مي ميرم، همه بود و نبود، بيا پر كن من اي خورشيد دلسرد. بي تو مي ميرم، مثل قلب چراغ ، نور تو بودي ؛ كي منو از تو جدا كرد....
1.من از تو در گريزم؛ اما چرا تو هميشه با مني؟! من تو را رها نمي كنم؛ يا تو مرا؟ هر شب، طره ي پريشانت،چون كمندي؛ مرا دربند مي كشد و همچون تازيانه اي بر روح من زخمه مي زند؛ اما چه باك! دستان تو ،آن انگشتان نوازشگر؛مرهمي است،بخششي است،نوازشي است....
2.هيچ گاه فكر نمي كردم كه واژه ها را اين چنين بپنداري! وگرنه،هيچ گاه اين واژه هاي مجرد را به خواستگاري ات نمي فرستادم. يا شايد من ارزشي بيش از حد براي واژه ها قائل بودم....
3.هرشب،چشمان افسون گر تو،چون تيري قلب مرا نشانه مي رود؛ و همچون تندبادي مزرعه ي قلب مرا در مي نوردد؛ اما چه باك! من دستان تو را دارم،آن دستان مهربان؛ دستان تو ،آن انگشتان نوازشگر؛مرهمي است،بخششي است،نوازشي است.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:46 توسط سایه روشن |
|
|
....كسي به جز تو يار من نيست؛ گذشتن از تو كار من نيست ؛ به جز خيال تو هنوزم ؛ ببين كسي كنار من نيست.....
اولین بار که بهت گفتم دوستت دارم، تو ترسیدی. مبهوت نگاه معذب تو، من هم ترسیدم. انگار بزرگ ترین گناه، بزرگ ترین گناه عالم رو انجام داده باشیم، هر دو ساکت و مبهوت، خیره به سویی بودیم. من خیره به آن دستان کشیده و تو، نمی دانم، انگار خیری به آن همه دوستت دارم هایی که آن جا ریخته بود. تنها چیزی که آن وسط بود، سکوت بود و نگاه معذب و طره ی پریشان و دستان کشیده و یک عالم دوستت دارم و عشق و معصومیت. به وسعت عشق من، معصومیت بود و به وسعت زیبایی تو، عشق. داشت بارون می امد. من همه اشک شدم. نمی دانم از ترس بود یا از تمام اون "دوستت دارم" هایی که هنوز داشت توم وول می خورد و بیرون نیامده بود. چرا اون روز چیزی نگفتی، آیه؟ آیه چرا این کار رو با من، با من این کار رو کردی.... چرا حالا؟ کاش همون اول، همون وقت که هنوز فرشته ی هستی بخش نبود، ایمان بود، آیه نبود، وقتی هنوز یه خرده "دوستت داشتم"، بود، همان موقع که ابعاد عشق تو در حجم من قرار داشت، این رو می گفتی. نه حالا که عشق تو از حجم من صدها برابر بزرگ تر شده است، نه حالا که من هستم، چون عشق تو هست، نه حالا که تک تک سلول هایم عاشقت شدن. آیه، چرا حالا؟چرا وقتی اون داستان ها رو برات نوشتم، وقتی عشق شدم و باریدم، وقتی سایه ات شدم، نگفتی برو گمشو؟ تو شمالم بودي و جنوبم و مشرق و مغربم.تو همه چيزم هستي. صبحم ؛ تو نوري؛ شبم؛ تو ماهي. تو خود خورشيدي. تو هستي مني.حتي نفس هام هم تو را به يادم مياره. من بي تو نيستم من بي تو نمي تونم. عشق تو تنها چيزيه كه تو وجود منه.آيه؛ آيه...حتی اگه نباشم.حتی اگه رفته باشی و من دیگه هیچ وقت تو رو نبینم. کاش نگفته بودم دوستت دارم. اما نه، کاش بیشتر گفته بودم. حالا می گم: آیه، دوستت دارم، دوستت دارم، صدهزار بار. ای عطش آورترین آب، باز می گم: دوستت دارم، دوستت دارم، به شکوه اسم اعظم دوستت دارم. کاش فقط یک بار، فقط یک بار، آن دستان نوازش گر را می بوییدم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 13:15 توسط سایه روشن |
|
|
.....ای انتظار، پس کی به پایان می رسی؟ و چون به پایان رسی، بی تو چگونه توانم زیست؟.... 1.شب ها، درست قبل از خواب، مجذوب درخشش ستاره ها ی آسمان می شود.این درخشش برایش بسیار آشنا است،اما نمی داند این آشنایی از کجاست. در همین حال، شروع به شمارش می کند:3،2،1 ،.... که هر چه سریع تر خوابش ببرد تا زودتر فردا بشود و بتواند او را ببیند، یا شاید بتواند با او حرف بزند... 2.قبل از خواب برای فردا کلی نقشه می کشد. حتماً از دیدن عروسک موش صورتی خوشحال می شد:3،2،1،... چرا ولم نمی کنی، پررو؟ به چه زبونی بگم دوست ندارم با تو بازی کنم؟ حوصلمو سر می بری. اصلاًبلد نیستی بازی کنی.... -چرا،بلدم...ولی آخه من بازیای این جوری رو دوست ندارم...این جوری خوب نیست، من بازی های دونفره دوست دارم... تازه تو اصلاً هیچ وقت با من بازی نکردی، شاید بهمون خوش بگذره... 3.شب ها، درست قبل از خواب، همچنان که به عروسک موش صورتی خیره می شود، شروع به شمارش می کند:3،2،1،.... که هر چه سریع تر خوابش ببرد تا زودتر خواب او را ببیند، اما دریغ، انگار رویاهای او هم سر ناسازگاری دارند: چه کسی رویاهای مرا دزدیده است؟یعنی سهم من از او، هم بازی شدن در خواب هم نیست؟ 4.نه! رنج من ارتباطی به بهار ندارد یا حتی این عروسک های صورتی.....- تو حسودی؟احساس کمبود می کنی؟ -من؟هه...شوخی می کنی.این ها که همه ی دنیا را با اشتیاق سیری ناپذیرشان خسته می کنند، چه جای حسادت دارند؟اصلاً چه اهمیتی دارد ؟ 5.آری من حسودم...در زندگیم عشق را کم دارم - در واقع ندارم - دوست داشتم کسی جایی منتظرم بود. همواره به آدم هایی که زندگی عاطفی و عاشقانه برایشان در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد، به گونه ای حسودی می کنم،آن ها شاهان این دنیا هستند، شاهانی رویین تن....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 8:0 توسط سایه روشن |
|
|
....براي بهترين دوستانم؛ بهار و برفي كه دچار تحول پروانه اي شده اند.... 1.آدم برفی "قطره قطره" در گرمای بهار ذوب شد تا "بهار" دگر بار لبخند بزند... باران بهاری را همیشه دوست داشتم، چون گویی همان قطره قطره های وجود آدم برفی من و توست که به سرمان می بارد... این است یک تحول پروانه ای: زمستان، عطر پرتغال، آدم برفی، بهار، باران، عشق... دیگر سقوطی در کار نخواهد بود،هرچه هست صعود است، با طناب محکم عشق به عرش خواهید رسید... دیگر رویایی وجود ندارد،این عین حقیقت است... چرخه ی حیات با پیوند "آدم برفی ها" به چشمه سار های "بهاری" شکل می گیرد... آری من به این "ایمان" دارم. 2.من گناه آلودم! کاش باران ببارد، تا با آن غسل عشق کنم. زندگی -هیچ روزش- رویایی نیست. هر روزش پر از درد و هر شبش بوی مرگ می دهد. چه اهمیتی دارد:دیگران،افکارشان،رفتارشان،دختر رویاها،خود رویاهای زیبا و معصومانه و دوست داشتنی ولی غیر واقعی من. این ها دنیای ما نیست.دنیای ما اینست: من دل نمی بندم ولی "نه" هم نمی گویم. مرد رویاها باید رنج ببرد. باید روحش آب شود. با این کار خود متوجه می شود که من از آن او نیستم...هیچ بازیی اینقدر ناجوانمردانه نیست. بازی قواعدی دارد ولی این بازی چه؟! کسی برای عشق چشم نمی گذارد اگر هم بگذارند ناجوانمردانه زیر چشمی تقلب می کند! اینجا معیاری وجود ندارد...دروغ های قشنگ. معیار ضد و نقیض هاست: من به حد مرگ تو را دوست دارم به تو تکیه می دهم به یاد تو به خواب می روم رویای تو را می بینم ولی بدون عشق! چه اهمیتی دارد.تفاوت در چند روز رویاییست-شاید-.من ان چند روز را نمی خواهم. این چند روز رویایی ارزش این همه خستگی و فرسایش روح را ندارد،باور کن. همه چیز تصادف است.یک سو’ تفاهم بغرنج. راست می گویید،این جاده تا انتها همین است. ولی من از خودم فرار نمی کنم. کاری خواهم کرد که او از من فرار کند!باور کنيد. بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو واقعا؟ این ها همه تو ادبیات قشنگه. زندگی به زور شبیه ادبیات نمیشه . باور کنيد.... 3.روياهايت رنگي كماني شد و به دور گردنش پيچيد او از اين روياها لبريز شد...آري او رويا شد و به درون تو راه يافت....اكنون -من- در -تو- حل شده...ديگر جمع تان حسابي جمع شده است! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:0 توسط سایه روشن |
|
|
۱.بی شک این رازی است: اگر تا به حال پیش خود نگه داشته بود به این خاطر بود که می دانست یک مرد افکارش را در اجتماع خاص پیش خود نگه می دارد، چون می داند این افکار،تعصبات و حماقت دیگران را رو می کند.... گرچه اشک به خاطر عشق یا دستانی کشیده -مطلق عشق- سرازیر می شود اما این اشک در را به دنیای یأس باز کرده بود:حس مبهم حسرت.... در نقطه ای که وجود،خود را منکر می شود،او حقیقت خویش و در نهایت عشق را با نهایت شکوهش لمس کرد.... 2.هر روز به رفتن فکر می کرد و هر روز بیشتر در خود فرو می رفت:انزوا.... مسافتی را که مرد تا انزوای خویش پیموده بود،سنجید.... و رفته رفته انتظار برای رسیدن به خوشبختی کم رنگ تر می شد:مستانه،خوشبختی مفهوم غریبیه.خوشبختی یعنی چی؟چه کسی خوشبخته؟..... و این بود تنهایی ای که عشق در آن سهمی نداشت.... 3.در آن هنگام، خوشبختی به اشک نزدیک شده بود، آن چنان نزدیک، که گویی، خوشبختی همان عشق، عشق همان اندوه، و اندوه همان اشک بود و اما این اشک، آخرین فریاد مردی بود که سهمی از زندگی نداشت... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:0 توسط سایه روشن |
|
|
....چه روزهای سهمگین و چه شب های از آن سهماگین تری...
1.امروز قرار است خورشید بگیرد.... لابد تو خواب مانده ای... وقتی خورشید بگیرد؛من باز حسودی خواهم کرد... مشرق چشمانت،این بار،با کدامین ماه درگیر شده است؟ 2. -شاید ی روزی بالاخره منم شدم مثل همه؛شدم آدم، هرچند بعید می دونم اتفاق خاصی بیفته...نباید فرق چندانی داشته باشه.... تف به این،لعنت به اون.لعنت به این،تف به اون. داخل از بیرون بدتر ،بیرون از داخل گه تر. 3.پسرک تنها تر از همیشه ،زل زده بود به جای خالی زیباترین دختر دنیا؛ آن فرشته ی هستی بخش..... بر نیمکت خاک گرفته: "به شکوه اسم اعظم،عشق من،عمیقا دوستت دارم." |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:3 توسط سایه روشن |
|
|
...منظره ی ویرانی آدم ها غم انگیزترین منظره ی دنیاست...
1.صدایی می آید،صدای غریبی تپشی است شاید... آری تپش قلب من. صدایی می آید،صدای غریبی صدای عشق است انگار... صدای تو، صدای باران. من ل ب ر ی ز شدم از تو. از تو،در تو، در دستان تو، بی تو ،با تو، در چشمان من، من اما،همگی اشک شدم،"ما" با هم ف ر و ر ی خ ت ی م. 2.....-برو،دیگه کم کم داری حوصلمو سر می بری. -دلم برات تنگ شده.اومدم ببینمت. -خب،خوب نگاه کن.دیدی؟هان...با توام!دیدی؟خوب نگاه کن.شاید دیگه هیچ وقت فرصت نشه همچنین چیزی رو ببینی...ادمی غرق گه....خوب دیگه،حالا برو. -نمی رم....نمی رم.تو به خودت لج کردی.من باید از تو مراقبت کنم.می ترسم بلایی سر خودت بیاری. -چیزی که منو نابود می کنه،تویی،همه،دیگران.چرا ولم نمی کنید؟....این همه جا.نمی دونم چرا همه گیر دادند درست وسط وسط تنهایی من زندگی کنند؟ -(با بغض)تو عوض شدی.برام غریبه شدی...تو که انقدر بی رحم نبودی... -آره،آره،آره،من عوضی شدم.می ری یا بندازمت بیرون..... 3.این است معجزه ی دستانت، جادو می کنند آن انگشتان. ...آخر به که بگویم... به که بگویم که دستان تو مرا آتش زده است. به که بگویم دارم می سوزم... گویی دچار سوختنی ابدی شده ام... به کدامین گناه دنیای من این چنین هاویه شده است؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:55 توسط سایه روشن |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:35 توسط سایه روشن |
|
|
1.....هی یارو،مرتیکه ی مزخرف،با توام یابو،ازگل،مگه کری؟من پیتزا می خوام.برو گمشو واسم بخر می خوام درد کنم....گشنمه کثاپت عبضی،عبضی اشغال،کله پوک....چرا این جوری نگاه می کنی؟برو دیگه،برو،باشه؟اگه بری برام بخری قول میدم یه ذره هم به بدم تو کوفت کنی.البته فقط ی اوچولوها.... 2. می خوام الان که اخر ترمه فلاش بکی بزنم به اول ترم...یادتونه براتون درباره ی ارزش زمان صحبت کردم.البته فکر نمی کنم هیچ کدومتون یادتون باشه چون هنوز انقدر کودکید که...اوه،بگذریم....بله زمان.چیزی که ما خیلی خیلی ساده ازش می گذریم. دقیقا مثل این که ما هر روز چند کیلو از با ارزش ترین چیزهامون–مثل طلا- رو دور بریزیم و از این کارمون حتی ذره ای هم ناراحت نباشیم.گفتم الان که تازه اول ترمه بیایید با خودتون صحبت کنید ببینید می خواهید تو این ترم چی کار کنید.وقتی بهتون می گم درس بخونید می گید اوووووه کو تا اخر ترم.بله،الان اخر ترمه..... 3.خوب،کجا بودیم؟....اهای،بی شعور،حمال،با توام.دقت کن....اخه بی ناموس فکر می کنی من کورم نمی بینم.ولش کن.حروم زاده فکر می کنی نمی بینم داری از زیر انگولکش می کنی؟حالا هی بی ناموس بازی و بی پدر مادر گیری در بیار.با شماهام...مگه وجدان ندارید؟...هی با شماهام...کجا دارید می روید؟.... 4.اخ که چقدر هوس ی داف شاسی بلند طرح عرب –ترجیحا ژیمناست-کردم.بزنم زیر و زبرش کنم.خیر امواتت تو ،تو دست و بالت نداری؟....ایول.الان فی چه جوریاست؟... ".....خوشگلی نازی بامایی ...تیریپ تیتیش مامانی .....هیکلو ببین مثل لاستیکه.... خانم اسم شما ژیمناستیکه...لبات قرمزه چون رژ داره.... موهای خانومی موج داره...." اینا چی میگم؟...من کیم...این جا کجاست؟جرا اینا این شکلی اند...اااااااااااااااای خداااااااا(گریه....) 5.هااااااااا....چقدر تو خوبی.کجا بودی ؟چقدر دیر کردی؟دلم برات نیست و نابود شد.این گوشکوبه من بهجت فارسی نمی گیره گوشکوب تو بهجت فارسی می گیره؟پس همین بود که چیزی از تو نمی رسید.... می دونی من فکر می کنم خدا عشق رو روز چهارشنبه افرید...حالا میرم از خودش می پرسم....باشه ،چشم.قول میدم.دیگه اروم می شینم.سر و صدا راه نمی ندازم.نه ....نه ....گریه نمی کنم.نه....قول میدم....نه،نگاه کن دارم می خندم....ههههههههههههههههههه....نرو دیگه.کجا داری میری؟من بدون تو می میرم.تو هم از من بدت می یاد؟تو هم نمی تونی منو با این اخلاق گهم تحمل کنی؟....خواهش می کنم.... نرو.منو تحمل کن...."منو از این شبای بی فانوس تا اغوشت ببر"... 6.می دونی چیه؟شماها همتون دیوونه اید فکر می کنید منم مثل شماهام.نه باباجون.فکر می کنی منم مثل شماها یابو ام نمی فهمم.نه ،شماها همتون روحتون رو به شیطون فروختید. 7.تازگی ها ی کشف مهم کردم.زندگی اصلا شبیه تخته نرد نیست.زندگی شبیه منچه...حالا بخندید ولی من به شما ثابت می کنم. مگه نمی دونی من چه ادم خفنی هستم: منچ بازی است میتنی بر تاس یعنی شانس.اگر بخوام به صورت اکادمیک بگم یعنی احتمال ولی چون می دونم تو و امثال تو بی شعورید و نمی فهمید سعی می کنم خیلی ساده بگم تا به ترتر نیفتی و بفهمی....تاس رو می ریزی و اگه شانس بیاری شش میاری و یکی از مهره هات وارد بازی می شوند.بعضی هم انقدر بدبختند که اگر خداد دور هم بگذره نمی تونند بیایند تو بازی و دست به فلان بازی بقیه و برنده شدنشان را نگاه می کنند.حالا اگه معتقد یا خوشبین باشند می گویند صلاح به اینه و برای اونا دست می زنند!اگر هم نه که هر چی گریه کنی ضجه بزنی بگی تو رو خدا منم بیام تو بازی اتفاقی می افته؟نمی افته که....خوب!حالا بقیشو گوش کن:حالا فرض کن چهار تا مهره ی تو ،تو زمین بازی اندو تو احساس می کنی همین الان است که برنده بشوی و همه چیز هماهنگ و روبه راهه که ناگهان از چپ و راست مهره هات با مهره های حریف هات می خورند و تا به خودت بیای می بینی که همه ی مهره هات تو خونه نشستند وتو داری شلنگ تخته می ا ندازی که شش بیاری و دوباره بیای تو بازی!..... 8....خدایا،خدایا....من از تو فقط ی چیز می خوام:زندگی با کیفیت!هه!فکر می کنم کوچکترین اطلاعی از کیفیت نداری.خب،تقصیر هم نداری.لابد کرسشو پاس نکردی.منو ببر پیش خودت تا حسابی خر فهمت کنم....این چیزی که تو برای من یعنی برای ما یعنی برای همه ی ماهاقرار دادی ،کیفیت در ابعاد یک سیگما هم نیست چه برسه به شش سیگما.میام یادت میدم.مگه کری؟منو ببر پیش خودت... –گریه می کند- منو ببر پیش خودت...-ضجه می زند-دلم برایش تنگ شده...دلم برات تنگ شده .... خدااااااااااااااااااااااا .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 22:49 توسط سایه روشن |
|
|
1.دل: 2:ابتدا انفجار بزرگی رخ داد.این رویداد مدت ها پیش اتفاق افتاد.من از شب گریه های خود سخن می گویم:درخشش نوری از ورای اسمان ها...چیزی در من فرو ریخت.من بارور شدم.خویشتن من،"آیه ی من"متولد شد. 3:می نگرد!زن به زیبایی فرشته های اسمان است.دستانی زیبا با انگشتانی کشیده که به حرکت دستانش حالتی رویایی می داد. 4:اشنا بود.بسیار.نمی دانم او را کجا دیده ام.شاید قبل از تولد در اسمان ها او را دیده باشم؛نمی دانم،شاید. 5:بزرگترین یأس ها از دل امیدهای بزرگ متولد می شوند. 6:جدایی!تا به کی باید تنها بود.ایا قادر خواهیم بود با این واقعیت که زندگی کوتاه است،کنار بیاییم. 7:پس از مرگمان چیزی به جز افسانه ای قدیمی نخواهیم بود.ما در خاطرات نسل های بعد شبحی بیش نیستیم.با این وجود همچنان با هم خواهیم بود و گذشته ای دور را رقم خواهیم زد.از پس گذشته ای دور،همواره ی صدای تو به گوشم خواهد رسید. 8:به دنبال معجون جادویی می گشتم:عشق!می خواستم با نوشیدن جرعه ای از این معجون جادویی به زندگی ابدی دست یابم. 9:او خود را از دیگران جدا کرده است.او افکار و روش های تجزیه و تحلیل مخصوص به خود را دارد ولی چیزی برای ارائه ندارد. 10:فرشته ی هستی بخش نه از بیرون بلکه از درون می اید.فرشته سایه ی تصویر ذهنی ژوکر تنهاست. سرباز:ژوکر ناارام و هیجان زده هم چون جاسوسی در رویاهای آس دل سرگردان است،اما تنها چیزی کخ می بیند ژوکر است، ژوکر تنها خودش را می بیند. بی بی:فرشته ی هستی بخش بیش از ان که منطقی باشد پرناز و کرشمه است و بیش از این که واقعی باشد رویاست.اری،او موجودی مرموز است. شاه:دل تنگی عجیبی به جهان سایه افکنده است.هر قدر عشق بزرگتر و با شک.ه تر باشد،دل تنگی عمیق تری برای رسیدن به معشوق و رستگاری حس می شود.شاید اگر هیچ عشقی وجود نداشت،هیچ کس احساس کمبود و دل تنگی نمی کرد. آس:آسمان گرفته و غمگین است.دیگرخورشید غروب کرده است.خورشید تنها افتخار روز بود.با این وجود هنوز،تنها ستاره ی آسمان ، خورشید است. 2.خاج: 2:ما قادر به درک خود نیستیم،معمایی هستیم که هیچ کس قادر به حل ان نیست. 3:در اسمان ستاره های چشمک زن از گذشته ای از دست رفته خبر می دهند. 4:از بخت یاری ماست-شاید-که انچه می خواهیم یا به دست نمی اید یا از دست می رود. 5:می پرسند:احتمال این که عشقی از هیچ-از یک نگاه-بوجود اید چقدر است؟یا،احتمال این که کسی همواره عاشق تصویر ذهنی ای باشد که ناگهان به عینیت درامده باشدچقدر است؟ 6:این امکان همواره وجود دارد که با"ستاره ی دنباله دار"برخورد کنی؛خب؟این دلیل بر هیچ چیز نیست!انتظار نداشته باش که با هلهله های شادی از شما استقبال شود.فرشته های اسمان کارت دعوت پخش نمی کنند. 7:احتمالا روزی این دنیا مرز ناممکن را لمس خواهد کرد.اگر هیچ عشقی بوجود نمی امد جهان قابل اعتمادتر بود.در این صورت ، هرگز هیچ کس از خود نمی پرسید که چرا عشقی وجود ندارد. 8:دل تنگی های ادمی را باد ترانه ای می خواند،رویاهایش را اسمان پرستاره نادیده می گیرد و هردانه ی برفی همچون اشکی نریخته می ماند. 9:سکوت سرشار از ناگفته هاست.ازحرکات ناکرده،اعتراف به عشق های پنهان و شگفتی های بر زبان نیامده.در این سکوت حقیقت ما نهفته است،حقیقت تو و من. 10:اس دل وقتی از خواب رازالود خود بیدار می شود معمولا به چه فکر می کند؟به که فکر می کند؟این سوال ژوکر است. خانه ی او چه رنگی است؟ سرباز:هربار که شگفتی ای رخ می دهد ژوکر از حرکات اس دل حیرت می کند،درست گویی شاهد یک نمایش بوده است. بی بی:ژوکر از رویاها به دنیای واقعی پا نهاده و می کوشد معما را کشف کند و پشت پرده را ببیند یا همین حالا یا هیچ وقت ...او می داند که نمی تواند دوبار قمار کند.... شاه:ایا درون این پیله ی زیبای ابریشم که روز به روز زیباتر می شود،منطقی وجود دارد؟ آس:زندگی همچون پازلی به هم ریخته است که خدا قطعه یا قطعاتی از ان را مخفی کرده است. چی می شود اگر روزی دولویی طغیان کند و دیگر از صاحب خود پیروی نکند ؟ 3.خشت: 2:زمانی که اسمان را اتش فر گرفت و فرشته ی هستی بخش در میان ان اتش بازی گم شدچه کسی می توانست تصور کند که شعله های اتش از زردی ریش ان خزنده ی گستاخ است؟ 3:روحی ناشناس مرا با خود می برد.معمایی لاینحل است:رویاهایم تلنگری به من می زند اما از خواب بیدار نمی شوم؛در می یابم که ان تصاویر ،خود من هستند.رویایی حبس شده در وجود خودم. 4:احساس می کنمدر فضای خالی معلق ام.نمی توانم این چنین ادامه دهم.ایا لیاقت یک گام به جلو برداشتن را ندارم؟ 5:هر شب جلوی اینهمی ایستم و بیهوده به خود،به معجزه ی هستی می نگرم!ام مردمکانم هم از دیدن من شرم دارند. 6:سرنوشت عادلانه یا غیر عادلانه نیست،بلکه اجتناب ناپذیر است؛فقط همین. 7:توان صبر کردن برای رویارویی با انچه باید روی دهد،برای مواجهه با انچه روی می دهد و انانی که روی داده است را ندارم.مگر من که هستم،من بیش از این تاب ندارم. 8:خورشید که رفت،من ماندم و شب زنده داری و اشک. 9:دیگر تو را به یاد نخواهم اورد.دیگر به خاطر تو اشک نخواهم ریخت.دیگر دور تو نخواهم گشت.دیگر نام تو را بر زبان نخواهم اورد. 10.بعد از این ای نور،سایه واراز تو می گریزم.بعد از این ای افتاب،از تو دوری می کنم.بعد از این ای دل،دیگر به امید بوسه ای به پایت نخواهم افتاد. سرباز:هیچ می دانی که عشق تو،عشق بزرگ و مقدس تو،جسم کوچک مرا در خود غرق کرد؟مرا دیده ای؟ بی بی:با این همه مگر می توان از عشق تو گریخت.ای فرشته ی هستی بخش،ایه ی من؟جان من،بی تو سرمایی ابدی روح مرا فرا گرفته است. شاه:فرشته ی من اکنون در رویاها بسر می برد و این همان چیزی است که واژه ای برایش یافت نمی شود و او خود نیز غافل است.اگر او خود قادر به دیدن خود بود ایا قصه یشان به حقیقت تبدیل می شد؟ آس:از ان زمان تا کنون سکوتی بی وقفه حکم فرماست و همه چیز در حال اضمحلال و فروپاشی است. 4.پیک: 2:در یک ان به گذشته می نگرم و در ایینه خویش ،تازه حالاست که ان راه پر فراز و نشیب را می بینم که به هدف نرسیده بلکه به مردابی عمیق رسیده است. 3:در انتهای یک راه پر فراز و نشیب ایستاده ام.با تعجب چیزی را می نگرم که به هیچ عنوان نمی توانم باور کنم: 4:باید خودت را اماده کنی.دوست دارم قبل از انکه کلمات بیشتری بینمان رد و بدل شود گرمای بدنت را احساس کنم. 5:این راه مرموز به کجا می رود؟این تصاویر پی در پی مداوم تا دور دست....باخود وفادار می مانم ایا؟یا راهی سخت تر اختیار می کنم؟ 6:اس دل مرا برید!ماهی مرد.باران بارید.من نجس شدم. 7:در سرزمین رویاها بازباز است . اس دل سرزنده تر از همیشه در پیشگاه در استاده است و او را به اغوشش می خواند. 8:ژوکر بی امان به سمت باد سرد می رود.این باد از همه ی ان چیزهایی نشأت می گیرد که در بیرون وجود ندارد. 9:او قطره ی اشکش را پاک می کند.نه، حالا به راستی گریه می کند.این پرنده ی غمگین خداحافظی تأثر برانگیزی دارد. 10:می دانم که نمی توان چانه زد.می دانم که فرشته ی هستی بخش هرگز باز نخواهد گشت.اما من تنها تا نیمه های راه دنیای فرشته ها –فرشته ی هستی بخش ام – پیش رفتم. سرباز:ژوکر هرچه به نابودی ابدی نزدیک تر می شود –هنگام بیدار شدن از خواب –اس دل را می بیند که با سربازی دوشادوش زیر باران قدم می زنند و زیرلب عاشقانه هایی زمزمه می کنند. بی بی:می دانم که باید بروم.هیچ گاه خواب بازگشت را هم نمی توانم ببینم.باید به سرزمینی بروم که در ان حتی خواب هم وجود ندارد. شاه:اس دل،زیر باران،پریشان،اما زیباتر از همیشه جلوه می کند.از طره ی پریشانش که حالا پریشان تر از گذشته است باران عشق می چکد.گویی این غرشته غسل باران کرده و با نوشیدن جرعه ای از معجون عشق به زندگی ابدی دست یافته است. آس:و ژوکر با خود می اندیشید:به راستی این پایان جهان است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 16:2 توسط سایه روشن |
|
|
...این بوی غریب راه نیست،بوی آشنای عشقه،تپش قلب زمین نیست،این صدا،صدای عشقه،خواستن تو ی ستاره است،پشت این ابرای سنگین.... ۱.-خانم،بیمارتون به هوش امده.می تونید ببینیدش. –خیلی ممنونم.حالش چطوره؟ -جای نگرانی نیست.خطر رفع شده،همین امروز مرخص میشن.... -...راستین،پسرم. –سلام،مامان.خوبی؟ -خوبم،حالا که تو خوبی،خوبم.راستین خیلی بی معرفتی. تو همه کس منی.پدرمی،مادرمی،پسرمی،عشقمی....همه چیز منی.چطور می خواستی منو تنها بذاری؟چطور دلت می امد؟یعنی من ادم نیستم؟عشق و علاقه ی من برات مهم نیست؟من اهمیتی ندارم... – مامان،گریه نکن.توروخدا گریه نکن.ما باید با هم حرف بزنیم حالا می خوام همه چیزو برات تعریف کنم،نمی خواستم این طوری بشه.واقعا متاسفم.من انقدر بی لیاقت و بی عرضه ام که حتی نتونستم از شر خودم خلاص بشم،ولی غصه نخور چون الان دیگه قصد مردن ندارم می خوام ی چیزایی رو به بعضی ها ثابت کنم.... –راستین بهم بگو این مستانه کیه؟چرا زودتر نگفتی؟یعنی ی دختر انقدر اهمیت داره که حاضر شدی خودت را براش قربونی کنی؟ -همه چیزو تعریف می کنم ولی بدون که اون برای من فقط ی دختر نیست ،ی زندگی است ،ی جهان بینیه، ی دنیاست،ی "عشقه".شاید شما هم جای من بودی همین کارو می کردی... 2.اواخر زمستان بود.ی روز بالاخره پیداش کردم.دقیقا همون کسی بود که می خواستم.با خودم گفتم: خودشه،بالاخره پیداش کردی.دیگه تنهایی ها،شب گریه ها،اندوه ها تموم شد.دقیقا شبیه همان بود که سال ها در ذهنم پرورانده بودم.فرشته ای که امده بود تا مرا زندگی دوباره ببخشد ،فرشته ی هستی بخش...هفته ها گذشت و من ساکت بودم.تنها سر کلاس او را می دیدم.جرات نداشتم.می ترسیدم با گفتن من و فهمیدن او همه چیز خراب شود.هر روز که می گذشت بیشتر و بیشتر در او غرق می شدم. ولی خودم نمی فهمیدم.انگار واقعا عاشق شده بودم.اسیر بودم اسیر همه ی وجودش.عشق مستانه بسیار بزرگ شده بود .کم کم از ابعاد من بزرگ تر می شد و من نمی توانستم ان را در خود نگه دارم.دیگر این من بودم که در او و عشق او حل می شدم.روزهای عذاب اوری بود.هر روز او را می دیدم ولی او مرا نمی دید.یعنی هیچ کس را نمی دید.البته ان موقع این گونه فکر می کردم بعد ها فهمیدم که همه را می بیند به جز من!تصمیم گرفتم به دوستانم بگویم،شاید با گفتن ان ذره ای از این حس مبهم و سنگین از روی قلبم برداشته شود.... 3.- "ایروپ"!،ی سوال؟ -چیه؟ -تا حالا قلبت برای کسی تپیده؟منظورم اینه که تا حالا شده وقتی کسی رو می بینی دست و پات شل بشه و دلت قنج بزنه؟ -اممم.راستش معنی حرفهاتو می فهمم ولی برام مفهومی ندارند.نه فکر نمی کنم تا حالا این جوری شده باشم. –به نظرت این دختره خشگل نیشت؟ -کدوم؟ -همین که معذبانه روی صندلی کنار حراست نشسته؟ -اها! اره،خوبه. –طره ی موهاشو می بینی؟با قلبم بازی می کنه.طره ی موهاش مثل دوتا شمشیر می مونند که روی قلبم خط می کشند. –طره چیه؟.... -...بابا،این مزخرفات چیه می گی؟عشق بافاصله!عشق دو طرفه!به هم تکیه دادن برای هم مردن!بسه بابا.این ها همش مزخرفه.ببین رو راست می گم فقط باید ازین جماعت سوءاستفاده کرد. –"شوایس" چی می گی؟ - دوست من،عزیز من، عشق کدومه؟عشق کجا بود؟چی می گی؟ولم کن بابا تو دیوونه شدی..... -....چی؟عاشق این شدی؟نه بابا!همچین خوش اشتها و خوش سلیقه ایا.فکر نمی کردم . ببین چون دوستت دارم،دارم می گم راستش تو در مقایسه با اون مثل تیم فوتبال برزیل با تیم ایران می مونی. تقریبا اصلا بهم نمی یاین!.... -....ای بابا،بی خیال ،ببین من بهت تبریک می گم.خیلی مورد خوبیه.بیا برو باهاش طرح دوستی بریز.بعد کارتو که انجام دادی مثل ی دستمال کاغذی بندازش دور. –خفه شو.چرا مزخرف می گی؟اونو باید مثل گل نوازش کرد و بویید.... –برو بابا،تو دیوونه شدی. 4.مامان حوصلت که سر نرفته؟اگه حوصلت سر رفت بقیشو بعدا تعریف کنم. – نه،نه،تعریف کن...می خوام بدونم. - باشه، میگم. فقط گریه زاری راه نندازیا،باشه؟ -خب،دختره چی شد؟از اون بگو.اصلا فهمید تو دوستش داری؟ -میگم، ولی بذار اول اینو بگم.... 5.انقدر از عشقم برای دوستانم تعریف کردم که همگی با هم عاشق فرشته ی رویاهای من شدند! بعد از مدتی فهمیدم که شوایس عاشق مستانه شده.روزهایی که کلاس نداشت به هوای اینکه با من بیاد تا تنها نباشم می امد دانشگاه تا مستانه را ببیند و مدام از من درباره ی اون می پرسید و جلوی من می گفت:راستین عجب هیکلی بهم زده چقدر خوب شده،خداست،جون میده.... ی بار ازم پرسید:راستین تو با یاد مستانه خودتو...؟ می خواستم همان جا خودمو اتش بزنم.بعد این همه مدت هنوز ابعاد عشق منو نفهمیده بود و فکر می کرد عشق همون هوسه.برای خودم متاسف شدم. 6.ایروپ هم عاشق شده بود.می گفت معنی عشق،تپیدن قلب،قنج زدن دل رو فهمیده.عاشق طره ی مویش شده بود!می گفت:تو نمی فهمی عشق یعنی چی.عشق دو طرفه وجود داره.ما رو نگاه کن!متوجه می شی.می گفت عشق بافاصله مفهومی نداره چون تو هیچ وقت عشقی نداشتی نمی تونی درک کنی اگر عاشق کسی باشی دوست داری تمام مدت با او باشی با او یکی بشی عشق کاملا بی فاصله...و من نتونستم هیچ وقت توجیهش کنم که عشق بافاصله خودخود حل شدن در دیگری است.می گفت تو تنهایی هات می شینی مزخرف فکر می کنی و مدام تنهاییمو به رخم می کشید.می گفت مستانه فرشته ی مرگه نه فرشته ی هستی بخش! حق داشت.شاید اگر منم جای اون بودم همین کار رو می کردم. خلاصه متهم شده بودم به این که بویی از عشق نبردم و عشق را نمی فهمم:....ببین دیدگاهت در مورد عشق اشتباهه....زندگی بر پایه ی عشق و دوستی و صمیمیت بنا شده....کسی که عاشق نباشه مرده است.... تمام حرف های خودم رو از زبون دیگران می شنیدم !از نیش و کنایه ی اطرافیان خسته شده بودم. 7.بالاخره تصمیم خودم را گرفتم.ی روز دست نوشته هامو که برای مستانه نوشته بودم بردم دادم بهش: - سلام. - سلام.بفرمایید. -من، من،... راستین رهجو هستم. - خب؟...آهان، تو همونی که همه جا مثل سایه دنبالمی؟ تازه یادم اومد. تو همونی که همش مثل ترسوها یه گوشه وایستادی و زاغ سیاه منو چوب می زنی؟ خب چی کار داری؟ - میخواستم بگم... من عمیقا عاشقت شدم. -[بی حالت گفت]: خب؟ چی میخوای؟ - نمی دونم. - هه! مزخرف نگو. می خوای منو بغل کنی؟ - نه. - میخوای منو بوس کنی؟ - نه. - پس چی لعنتی؟ می خوای با من بخوابی؟ - نه،نه،نه...من مطمئنم. بیا بگیر. اینا رو برای تو نوشتم. همشو. سطر به سطر. واژه به واژه... نمیدونم دقیقا چی می خوام... ببین من دیوونه توام. می خوام در تو غرق شم. می خوام انقدر نگاهت کنم تا...تا...بمیرم... می خوام انگشترت باشم یا شاید لاک سفید ناخن هات. من از زندگی افتادم... ببین با من چه کردی؟ -هه! من گفتم... . اوه... ببین هر چی می خوای بگی بگو ولی این مزخرفه. عشق یه دروغ بزرگه. جفنگه. چشماتو ببند... میگم چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت و چسباند به پاهاش. ناگهان احساس حرارت شدیدی کردم و از نوک پاهام تا نوک موهام چیزی شبیه برق رد شد و از فرط حرارت چشمانم اشک زد.دستمو روی پاهایش حرکت داد و به سمت بالا آورد و آن را دقیقا گذاشت جایی بین دو پایش... خرد شده بودم.دنیایم از هم گسیخت.من چی فکر می کردم و اون به من چی گفت.... ولی من عاشقش بودم و هستم و خواهم بود. دوست داشتم می مردم. ولی حالا که زنده ام دیگه دوست ندارم بمیرم تصمیم گرفتم بین ی عشق خیلی خیلی بزرگ که وجود نداره و دوست داشتن هایی که وجود داره عشق خیلی خیلی بزرگ مستانه که وجود نداره را انتخاب کنم....شما جای من بودی چیکار می کردی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:10 توسط سایه روشن |
|
|
....ململ ابری دستات پر رحمت مثل بارون،ساکت نجیب چشمات پر غربت بیابون ،واسه این تن برهنه ناز دست "تو "لباسه، حس گرم "با تو بودن" مثل رویا ناشناسه.... 1.- بابا...بابا جون...من جیش دارم ....با.....با.... – بله!چیه خوشگلم؟ - بابا خان،خیلی بدی،کلی ساعته دارم صدات می کنم. گیج و خواب الوده گفتم:پاشو،پاشو خانم.تا اینجا رو اب بر نداشته زود باش بریم. 2.امروز دومین روزیه که مستانه رفته.انگار از زیر اوار در اومدم.همه ی بدنم درد می کنه.شنبه صبح بود.کارهاش همیشه عجیب و غریب است.صبح بلند شدم دیدم زنگ ساعت رو قطع کرده و دست خطی بالای سرم گذاشته و رفته.... "خیلی ساده:خداحافظ....می دونم مغرور تر از این حرف هایی که بیای دنبالم.پس مثل همیشه کار درست را انجام بده و نیا! 3.تو همین فکرهام که یهو به خودم میام...- آیه،خوشگلم،کارت تموم شد؟ - اممم،چند لحظه صبر کن... سلام صبح بخیر با....با جونم. - صبح بخیر دختر نازم.سلام به روی ماهت.دو چشمون سیاهت... -ولی چشم من که سیاه نیست بابا. - ااا...پس چه رنگیه؟ - اامممم....آببببی. – قربون اون ابی گفتنت برم، نه خوشگل ابی نیست قهوه ایه.به ماهی ها غذا دادی؟ -نه،ندادم. –بدو بدو طفلکی ها الان حتما کلی گشنشونه.تا بهشون غذا بدی منم دست و صورتمو می شورم و میام. 4.این دو روز برام مثل صد سال گذشته...صد سال!نه...از فرط نگذشتن انگار زمان متوقف شده و همه چیز روی هفت صبح شنبه ایستا مونده.چرا این جوری شد؟به نظرم همه چی خوب بود.حداقل اگر هم خوب نبود طوری نبود که درصدی احتمال بروز همچین اتفاقی رو بدم...انگار یهو همه چی از هم گسیخت.اه،لعنت به من...چرا زودتر به خودم نیومدم؟... 5.-بابا...باباجووون... –چرا گریه می کنی نازگلم؟ -مایی....مایی مامان.... –چی شده؟خب؟ -مایی مامان....مایی تکون نمی خوره. ماهی مستانه مرده بودهر چی هم نمک و شربت تقویتی ریختم تو ابش فایده نداشت.امسال عید سه تا ماهی قرمز گرفته بودیم: -خب،ببین مانی بیا از الان مشخص کنیم کدوم ماهی برای کیه که پس فردا جر نزنی بگی این ماهی من نبود اون ماهی من بود. –خیلی خوب،بذار من بگم...این ماهی قرمز کوچولوئه مال ایه.... –سلام مایی من،سلام مایی ایه. –این ماهی قرمز بزرگ اخمالوئه هم مال من. ایه در حالی که سعی می کرد مثل ادم بزرگ ها حرف بزنه صداشو کلفت کرد و گفت:سلام مایی بابا،خیلی خوشوقتم. –این ماهی سفید نازنازی هم که کلی باله داره و مثل عروس با ناز و ادا تو اب شنا می کنه و اصلا هم به این دو تا ماهی دیگه محل نمی ذاره.... –ااااا....مانی...خیلی بدجنسی،لوس نشو دیگه. –چشم،چشم،ببخشید این ماهی سفیده هم مال فرشته ی ما.... –سلام مایی مامان.... 6. ....- مامان جون مانی دیگه منو نمی بینه.تو کارش غرق شده همه جا رو شکل سیستم و همه چیز و همه کسو به چشم داده و اطلاعات می بینه... –گوش کن مستانه،مانی عاشق توئه.عمر و جونش تویی.خودتم خوب می دونی.نباید بی انصافی کنی شاید تو این چند وقته سرش خیلی شلوغ شده که از تو غافل شده بهش فرصت بدی حتما جبران می کنه اون به جز تو هیچ کسی رو نمی بینه. شاید باور نکنی ولی تو این دو روزی کلی شکسته شده....مستانه ی من ،دخترم بچگی نکن من با اونم حرف می زنم اگه به مانی فکر نمی کنی به ایه فکر کن اون به تو –جفتشون-به تو نیاز دارن.بگم مانی بیاد دنبالت؟ -مامان جون،شما خودت می دونی که منم به همون اندازه یا حتی بیشتر، مانی رو دوست دارم بچمونو ایه ی زندگیمونو دوست دارم ولی مانی،مانی دیگه منو نمی بینه...شما خودت زنی.می فهمی ندیدن یعنی چی.اون مدت هاست که دیگه منو نمی بینه....
7.الو...سلام مامان اعظم...خوبی؟اره خوبم....نه خواب موندیم.مهد تموم شد.الان ساعت کلی دیره.مامان اعظم من کلی غصه دارم...مایی مامان مرد...گوشی،بابااااااااا.... -الو،سلام مامان ،خوبی؟ -سلام پسرم،مرسی،تو خوبی؟ماهی سفیده مرد؟مانی ی فکری بکن.این جوری نمیشه،ایه مریض میشه ها.اون بدون مستانه نمی تونه زندگی کنه،هر چند می دونم تو هم بدون اون....می خوای من زنگ بزنم بهش راضیش کنم برگرده؟حرف منو زمین نمی ندازه. –نه مامان.خودم ی جوری حلش می کنم.فقط می تونی ایه را تا ظهر نگه داری من تا ظهر کلاس دارم بعد میام دنبالش می برمش. –اره حتما بیارش.لابد تو این دو روز هم درست و حسابی غذا بهش ندادی بچم حتما کلی لاغر شده...مانی گوش کن ببین چی میگم.مستانه دختر خوبیه.زن زندگیتو مادر بچته.اون هیچ چی از تو نمی خواد فقط از تو توجه ی خشک و خالی می خواد...می فهمی؟ 8.در تمام طول روز داشتم به این موضوع فکر می کردم که چی شد که این جوری شد؟از کجا،دقیقا از کی شروع شد؟تصمیم گرفتم به صورت سیستمیک این مساله پویا را حل کنم!من عاشق مستانه بودم. عاشق همه چیزش.عاشق وجودش،روحش،...خودش هم اینو می دونست.خب؟پس چرا این جوری شده بود؟چرا حتی یک بار هم به من اعتراض نکرد؟چرا ی روز ناگهانی رفت...نمی دونم من شک شدم.باید فکر کنم،فکر کنم.... 9.شاید حق با مستانه بود.سعی کردم چهره ی سرد و بی روحش رو در ذهنم تصور کنم...موهاش چه رنگی بود!طلایی،خرمایی؟...همیشه وقتی موهاشو رنگ می کرد اگه من حواسم نمیشد کلی ناراحت می شد اما تازگی ها وقتی موهاشو رنگ می کرد دیگه با هیجان به من نشون نمی داد خب منم اصلا دقت نمی کردم. الان هم اصلا یادم نیست تو چند هفته ی گذشته موهایش چه رنگی بود.این در مورد مدل ارایش و لباسش هم صدق می کنه...وای مانی!افتضاحه!یک هیچ به نفع مستانه ... ی لحظه از خودم خجالت کشیدم. 10.من عاشق دستانش بودم.زیباترین دستانی که در تمام عمرم دیده ام.چند هفته پیش ،شاید به یک ماه نرسد موقع ظرف شستن دستاشو دیدم...پوست پوست شده بود...چند وقت بود؟نمیدونم... چرا همون لحظه ازش نپرسیدم؟چرا همون موقع دستاشو غرق بوسه نکردم؟نمی دونم...کجا بودم؟ کاش الان مستانه این جا بود.حالم بد شد.از خودم بدم امد.ترسیدم،لرزیدم،یعنی عشق من کمرنگ شده و رنگ باخته؟....ننننننننننه هرگز.یعنی فرشته ی هستی بخش من برایم عادت شده است ؟ نه،نه، هرگز.یعنی...یعنی...یعنی...حالا چه کار کنم؟ 11.- سلام مامان اعظم جونم. –سلام مامان. –سلام دختر گلم،ماه من چطوره؟ -اممم،خوبم مامان -اخ قربون اون زبونت برم. اشکارا مامان با من سر سنگین بود. –مامان من دیرم شده.دستت درد نکنه.ظهر میام ایه رو می برم. نگران نباش امروز با مستانه صحبت می کنم و تمام تلاشمو می کنم که از دلش در بیارم.مامان دعا کن برام،دعا کن. –ان شا...همه چی درست میشه.مواظب خودت باش. –بابایی خداحافظ مامانو اذیت نکنیا،باشه؟ -چششششم بابا. 12.ایه در حالیکه به مجسمه ی فرشته ی روی پیش خوان اشاره می کرد پرسید:مامان،عزیز،این چیه؟ -مجسمه است عزیزم.شیر بریزم برات؟ -مجسمه ی چی؟-فرشته.بیسکوییت هم می خوری؟ -فرشته چیه مامان؟ -فرشته تویی عزیزم.بیا ی چیزی بخور.ایه خنده ی ملیحی کرد و گفت: چیییییی؟ ....فرشته منم؟....نه،من فرشته نییییستم.کمی سکوت کرد و بعد گفت:اممم فکر می کنم مامان فرشته است.اخه بابا همیشه به مامان می گه تو فرشته ی هستی....نمی دونم مامان اعظم فرشته ی چی چی هستی... مادر که حالا نوک دماغش قرمز شده بود زیر لب گفت:هستی بخش. 13.خیلی عجیبه.امروز هر چیزی رو دور و برم نگاه می کنم یاد مستانه می افتم .چیزهایی که مدت ها بود اصلا توجهی به ان ها نداشتم و انگار به کلی از ذهنم پاک شده بودند...چیزهای با ارزش: -خب،می رسیم به اصل مطلب،حالا نوبت کادوست... –دستت درد نکنه.این بار چیکار کردی؟تو همیشه منو غافلگیر می کنی. –چون خیلی خیلی خوشحالم دلم نمیاد سر به سرت بذارم و اذیتت کنم خودت می دونی که من همین جوری کادو نمی دم ولی خب این دفعه فرق می کنه.خیلی ساده،بیا عزیزم.امیدوارم باهاش بهترین نمره ها رو به بچه های بدبخت بدی!البته باید بهم قول بدی اشک دانشجوهای بیچاره رو در نیاری! –وای ممنونم مستانه.من عاشق روان نویسم.ممنون. –خواستم اولین روان نویس استادیتو خودم برات خریده باشم....- وای این چیه دیگه دختر؟چی کار کردی؟ خنده ی سرخوشانه ای کرد و گفت:چی فکر کردی؟دادم اسم خودمو و خودت را روش حک کردن که ی موقع دختر های کلاس هات فکر نکنن می تونن با این استادشون دوست بشن و شاهزاده ی منو از دستم در بیارن...اینو گفت و باز خندید. –این چه حرفیه...تو برای من همیشه یکی بودی هستی و خواهی بود.هیچ کس برای من "تو"نمیشه.حالا خوبه سند اسارتم به صورت مکتوب دستته.هر موقع یادت رفت یا به عشقم شک کردی اون دفتر رو بخوان تا یادت بیاد که من... 14. همین طور روان نویس تو دستمه و بی هدف کاغذ سفیدی رو از اسم مستانه پر کردم.تصمیم می گیرم بهش زنگ بزنم خجالت می کشم با خودم فکر می کنم رو در رو بهتره.تصمیم می گیرم باهاش قرار بذارم.موبایلمو بر می دارم و می نویسم: سلام!مستانه،مستانه ی من،من نمی تونم...من بدون تو نمی تونم.من همه چیز رو جبران می کنم.کلی باهات حر ف دارم .ساعت دو میام دنبالت.دوستت دارم... 15..... زندگی شاید دستان توست.همان خورشیدی که روح مرا ذوب کرد و انوارش-انگشتانت-معنی عشق را به من اموخت... زندگی زیباست،ای فرشته ی هستی بخش:لبخند،دستانت،طره ی مویت. زندگی زیباست،چون تو دلیل بودنی:چشمانت،صدایت،عطر وجودت. زندگی زیباست،اگر هنوز عشقی وجود دارد:قاصدک و من و دوستت دارم.... در دلم غوغایی به پاست.قاصدکی بر می دارم و ارزو می کنم:که تو روزی...منو تو روزی...که ما روزی با هم و در کنار هم...و ان را نثار تویی می کنم که در تمام وجودم خانه کردی و با تمام وجود دوستت دارم.... مستانه با صدای زنگ موبایل به خودش امد.دفتر را بست اشک هایش را پاک کرد و به سمت موبایلش رفت...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 10:31 توسط سایه روشن |
|
|
ململ ابری دستات،پر رحمت مثل بارون ساکت نجیب چشمات پر غربت بیابون
واسه این تن برهنه، ناز دست"تو"لباسه حس گرم با تو بودن مثل رویا ناشناسه
گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخم های کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:36 توسط سایه روشن |
|
|
من مرده ام!نمی دانم کی.شاید دیروز بود.هیچ به یاد نمی اورم.راستی چه مدت گذشته است؟یک روز؟یک هفته؟شاید هم یک ماه؟...تصاویر مبهمی به خاطر می اورم،یک روز صبح،گرم بود....نه ،سرد بود.من به شدت گرمم بود-شاید-. ناگهان در خود سقوط کردم.ریختم شکستم و مردم یک شب هنگام خواب به خود امدم دیدم تنهای تنهایم.قلبم ریخت.مضطرب شدم.قلبم را تهی حس کردم.عاری از هر چیز.در ناحیه ی قلبم احساس سرما کردم.گویی باد سردی در قفسه ی سینه ام می وزید.از ان روز قفسه ی سینه ام درد گرفت و قلبم تیر کشید شاید فریاد می کشید ولی من –دیگر-زبانش را نمی فهمیدم یاد و خاطره اش از قلبم پاک شده بود.دیگر عشقی وجود نداشت.چه حیف!ان زمان ها چقدر خوب بود.گرچه نبود اما تن صدایش که مرا به سخره می گرفت نگاهش که بر تن حقیرم سرما می ریخت و وجودش که مرا به هیچ هم نمی شمرد خوب بود.ان زمان دست اویزی داشتم برای زندگی کردن،ان زمان کسی در زندگی من بود!اما ناگهان رویاهایم هم چون زندگی ام بی رنگ شد. من مرده ام!نمی دانم کی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:10 توسط سایه روشن |
|
|
روایتی دیگر بر تنهایی،عشق،اندوه: ..."باز دوباره تنهایی و شب و سکوت،باز دوباره یاد تو و غم نبودت،باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی،رفتیو این بغض توی صدام گذاشتی".... 1. 28/اسفند.... امروز برای خودم ی عیدی خریدم.خیلی خوشحالم.ی دوربین شکاری جدید.قبلیه خیلی کهنه شده بود. فروشنده می گفت:خیلی قویه و وضوح تصویرش عالیه.امشب تستش می کنم.حس غریبی دارم... ...."سردی نگاهتو بدزد ازم،دلو بگیر به اسمون ببر بازم،کاش می دونستی دیگه طاقت ندارم،با چه زبونی بهت بگم دوستت دارم"... مطابق هر شب راس ساعت 11 "مانی مجرد"از پشت پنجره ی اتاق خوابش اتاق خواب ساختمان روبرو را می نگریست-اما این بار با ی دوربین کاملا حرفه ای- لبخند رضایتی بر چهره اش نقش بسته بود:زن زیبایی روبروی اینه ی میز ارایشش _پشت به مانی-نشسته بود و خرمن موهای طلایی اش را شانه می زد.پس از چند لحظه بلند شد و به سمت پنجره امد.حالا چهره ی معصومش کاملا پیدا بود.گویی چهره به چهره بودند و در فاصله ای نزدیک،مانی صورت زیبای او را با تمام جزییات می نگرست.سعی کرد چهره اش را به خاطر بسپرد:چشمان کشیده،ابروانی نازک،بینی و لب هایی خوش ترکیب که همگی دربرابر طره ی مویش هیچ نبودند.... ...."نجیب و با شکوه و حیرت اور، تو خاتون تمام قصه هامی تو معصومی مثل تنهایی من، شریک غصه های شبنم و نور منو راحت کن از تنهایی من،منو پاکیزه کن با غسل بارون تو تنها حادثه تنها امیدی،برای قلب من این قلب مسموم"... مانی با خود اندیشید:خورشید... ...."حادثه ی هق هق من حیف که نا تموم بشه طلوع بی وقفه ی تو به دست من حروم بشه".... ناگهان با صدای بسته شدن پنجره به خود امد.زن در کرکره ای پنجره قدی را بست.دیگر هیچ چیز معلوم نبود.ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.به سرعت گوشی تلفن را برداشت و شماره ای گرفت.صدایی لطیف اما کمی تو دماغی گفت:الو-بفرمایید.- سکوت-اب دهانش در گلویش خشک شده بود....- الو،الو، مگه لالی؟ ناگهان مانی گفت:شب بخیر و سریع گوشی را گذاشت.قلبش به شدت می تپید.... ...."جز با صدای تو اروم نمی گیرم اهسته و تنها غرق تو می میرم"....
2.مانی طبق ی سوم یک ساختمان سه طبقه قدیمی زندگی می کرد که دقیقا روبروی ان خانه ی دو طبقه کلنگی قرار داشت که زن در ان کار و زندگی می کرد.طبقه ی پایین دو اتاق و یک سالن بزرگ بود که یکی انبار وسایلش بود و دیگری اتاق کارش.طبقه ی بالا هم حمام و دستشویی،اشپزخانه و اتاق خواب و یک اتاق دیگر بود...او نقاش بود.روزهای متمادی،ساعت ها از پشت پنجره با دوربینش محو رقص دست های ظریف و انگشتان کشیده او شده بود و بار ها ارزو کرده بود کاش قلمویش بود...بارها با خود فکر کرده بود:بی شک عاشق دستانش شده بود. ..."ازاین نامهربونی ها دارم از غصه می میرم رفیق روز تنهایی ی روز "دستاتو"می گیرم تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی"....
3. 29/اسفند....دیشب بهش زنگ زدم...برای اولین بار.چه صدای قشنگی داشت.حیف!کاش حداقل می دونستم اسمش چیه.این فرشته را چی باید صدا کنم.تا صبح خوابش را دیدم. ..."ی روز تویی روزی که شب نمیشه ی روز منم ابری تر از همیشه ی روز منم اسیر خاک تبعید ی روز تویی اونور خواب خورشید تو چشم من تویی که اسمونی تو خواب من تویی که مهربونی تویی که واژه واژه دلنشینی هنوز عزیز هنوز عزیزترینی"..... عصر برای پیاده روی بیرون رفت.در راه مدام به این موضوع فکر می کرد که چه کند.چگونه می توانست خود را به او نزدیک کند.تا به حال اینگونه نبود،یعنی تا به حال عاشق نشده بود و هر چه بود و هر که بود چیزی جز یک تصویر ذهنی نبود.تصویر ذهنی کجا و یک حقیقت زنده کجا؟ ...."این بوی غریب راه نیست،بوی اشنای عشقه،تپش قلب زمین نیست این صدا، صدای عشقه.خواستن تو ی ستاره است،پشت این ابرهای سنگین".... در مسیر کاغذ صورتی رنگی که روی دیوار یکی از خانه ها چسبیده بود توجهش را جلب کرد.کاغذ برایش بسیار اشنا بود:یکی از همین ها سر در ساختمان خودش هم بود ولی او به ان توجه نکرده بود: "سال نو مبارک-نمایشگاه ویژه ی نقاشی.زمان:7الی 14 فروردین ماه.هر شب از ساعت 18 الی 22:30 مکان...."ناگهان پشتش لرزید.خودش بود.ادرس خودش بود.اسمش"میترا یکتا"بود. میترا،میترا...با خودش فکر کرد چه اسم قشنگی.کاغذ را با احتیاط تا کرد و در جیب پیراهنش درست روی قلبش قرار داد.با خود فکر کرد:ان فرصتی که می خواستم بدست اوردم.به وضوح بارقه ای از امید در روح و جسمش دمیده بود....
4-1.شب سفره ی هفت سینش را کنار پنجره چید و دوربینش را هم کنار ان قرار داد.از دور می دید که میترا خرامان خرامان با ناز هرچه تمام ماهی،سیب،اینه و....را روی میز اتاق کنار اتاق خوابش می چیند.اخر سرهم شمع مشکی اورد و کنار قاب عکس پدر و مادرش قرار داد و نشست،چشمانش خیس شده بود...مانی هم بغضش گرفت.دوربینش را کنار گذاشت،چشمانش را بست و شروع به راز و نیاز کرد:در سال جدید فقط یک چیز می خواست.... ...."به انتظار وصل تو تمام فصل ها گذشت ، چه یاس بی نهایتی ندیم من بود فصل بد خاکستری تسلیم و بی صدا گذشت ، چه قلب بی سخاوتی حریم من بود"....
4-2. 1/فروردین...عید امسال خیلی خوب بود.خیلی راضیم.سال را با هم و یه جورایی در کنار هم تحویل کردیم.باز نتونستم تحمل کنم.بعد سال تحویل بهش زنگ زدم ولی نتونستم صحبت کنم فقط گفتم:عیدت مبارک و قطع کردم.این بار عصبانی نشد.کمی سکوت کرد و لبخند محوی زد.اینو با دوربینم دیدم.من سریع گوشی را گذاشتم ولی "میترا" گوشی تو دستش بود.با لبخند نازی به گوشی خیره شده بود.نمی دونم داشت به چی فکر می کرد....به چی فکر می کرد؟موقع تحویل سال گریه اش گرفت.منم گریه ام گرفت.قلبم گرفت،سینه ام سوخت.دوست داشتم ان جا بودم و قطره قطره اشک هایش را می بوسیدم اما.... ...."برای باور بودن برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید، که سر خستگی هاتو به روی سینه بگیره ، برای دلواپسی هات،برای سادگیت ....بمیره"....
5-1. 6/فروردین....استرس دارم.خوابم نمی بره.یعنی فردا چی میشه؟ ....."نه یک شب که هر شب،دلم بی قراره می خواد مثل بارون بباره،بباره شب مرد تنها،پر از یاد یاره پر از گریه ی تلخ بی اختیاره شب مرد تنها، شب بی تو مردن شب غربت و دل به مستی سپردن".... سالن دقیقا همان طور بود که از خانه اش دیده بود.استقبال خوبی شده بود.نه خیلی خلوت بود،نه خیلی شلوغ.میترا چون خورشیدی در سالن می رخشید و دلبری می کرد.مانی منتظر فرصت مناسبی بود تا سر صحبت را با او باز کند ولی مردی مدام همراهش بود:چهارشانه با ریش پرفسوری حنایی رنگ.به نظر بسیار صمیمی می امدند. میترا دستش را دور بازوی او حلقه کرده بود و به شانه اش تکیه داده بود.بعد از چند لحظه که سرسری تابلو ها را نگاه کرد متوجه شد که سیما تنها گوشه ای از سالن نشسته است.نفس عمیقی کشید و ارام ارام به سمت او رفت: -سلام.من مانی مجرد هستم.از اشنایی با شما خوشبختم. –سلام.خیلی خوش امدید.من میترا یکتا هستم.لطف کردید. –ممنون.باید بهتون تبریک بگم.کارهاتون فوق العادست.راستش هیجان زده شده ام.مخصوصا پرتره هاتون... -شما لطف دارید.منو خجالت می دید.هنوز خیلی بی تجربه و خامم.حالا حالاها کار داره تا به جایی برسم. –اختیار دارید.شکسته نفسی می کنید.من الکی از کسی تعریف نمی کنم. –اه...نکنه شما هم نقاشید؟ - ااا...نه،راستش من شاعرم،در واقع ترانه سرام. -ااام...چه جالب.فکر نمی کردم شاعرا این شکلی باشند...اینو با ناز و ادای خاصی گفت و کمی قرمز شد. – خب راستش منم تا به حال نقاش ماهری مثل شما که با این دست های ظریف و زیبا این جوری با رنگ و قلمو جادو کنه ندیده بودم.خنده ی ملیحی کرد و گفت:اه...شما خیلی لطف دارید...من اگر چند تا هوادار مثل شما داشتم هیچ غمی نداشتم.مانی با خود فکر کرد:عشق... مانی دست کرد در کیفش و دفتر کاهی که به نظر بسیار کهنه می امد در اورد رو به میترا کرد وگفت:بفرمایید.این برای شماست. میترا ناگهان جاخورد و گفت:این چیه؟ - بگیرید.نترسید.بمب نیست.این اخرین دفتر شعرمه.دوست دارم هدیه اش بدم به شما.در ضمن من یکی از تابلوهایتان را می خرم. میترا با حالتی بهت زده دفتر راگرفت و گفت:خیلی ممنون.خواهش می کنم نگاه کنید هر کدام را دوست داشتید انتخاب کنید.مانی ادامه داد:خانه ی من به این جا خیلی نزدیک است.اگر اشکال ندارد باز هم بهتون سر بزنم....اشکال نداره؟ - خواهش می کنم.حتما.خوشحال میشم. –فقط خواهش می کنم این دفتر را بخونید و نظرتونو راجع بهش بهم بگید.می دونم گرفتارید و الان سرتون خیلی شلوغه ولی خواهش می کنم بخونیدش.قول میدید بخونیدش؟ میترا که حالا اشکارا متعجب بود گفت:بله،حتما.قول میدم.مطمئن باشید. ...."تویی عاشق تر از عشق تویی شعر مجسم تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم"... 5-2. سلام....وای جایت خالی بود.کاش بودی و می دیدی.ماه بود.عالی بود.از نزدیک صد برابر نه هزار برابر خوشگل تر و ناز تر بود.گوش میدی؟انگار ی فرشته از اسمون پرت شده وسط این جهنم.فهمیدی چیکار کردم؟دفتر شعرهامو دادم بهش.پیش خودم فکر کردم اگر صادقانه برخورد کنم قطعا نتیجه ی بهتری می گیرم.اولش هم مقدمه مانندی نوشتم و برایش شرح دادم که چطور به این فلاکت افتادم.اینو گفت و لبخند محوی زد.این در حالی بود که در تمام این مدت کنار پنجره مجسمه ی فرشته ای که بی شباهت به ایه نبود ارام و صبور به حرف هایش گوش می داد... ..."با نگاه مهربونت قفل قلبمو تو بستی ساز تو تار دلم بود،زدی تارمو شکستی"...
6.بعد ازینکه تمام اتفاقات ان روز را در تقویمش نوشت رفت کنار پنجره.ساعت 11:30 بود اما میترا هنوز نخوابیده بود.روبروی اینه نشسته بود و تقویم را می خواند: ..."از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده،واسه من. زنده بودنم مرگه بدون تو و عشقت،واسه من. وجود من مال تو قلب تو هم مال من،عزیزم ....رفتن تو مرگه من دستای تو،تو دستمه نگو که باید جدا شیم نبود تو نبودمه بدون تو کم میارم تا پای جون دوستت دارم اگه تو از من جدا شی امید موندن ندارم....واسه با تو بودن زندگیمو باختم کلبه ای از عشق واسه تو ساختم،من عاشق تو بودم عاشق تو هستم درهای دلم رو به روی همه بستم،من بسه تک و تنهایی ادامه دادن می خوام منم بگم تو اسمون ی ستاره دارم دل من بدجوری بی تابه واسه با تو بودن تورو می خوام با تمام وجود و تار و پودم.....با من بخوان با من بمان که بی تو واسه ی من پایان تمام کلمه هاست".... تمام تلاشش را کرد تا از چشمان میترا احساسش را بخواند ولی هیچ چیز ندید....
7.سه روز بعد،ساعات اخر نمایشگاه،حول و حوش ساعت 10 رفت خونه ی میترا... میترا او را دید ولی اشکارا رویش را برگرداند. بعد از مدتی بالاخره مانی توانست با او صحبت کند: - سلام،چرا از من فرار می کنی؟خواندیش؟زن که کاملا معذب شده بود با لبخند تصنعی گفت:بله،خواندمش.خیلی قشنگ بود.خیلی زیبا بود.چقدر دست خط زیبایی دارید.چه سلیقه ای دارید.دفترتون هم خیلی قشنگ بود.... –ولی این ها اصلا مهم نیست.مهم اینه که من عاشقتم.حاضرم هر کاری که تو می گی بکنک.حاضرم زندگیمو به پاهات بریزم.این شعر ها نتونستند و نمی تونند ذره ای از احساس منو نسبت به تو بیان کنند.تو این مدت سایه به سایه دنبالت بودم و هستم. با گریه های شبانه ات می گریم با خنده هایت می خندم با خستگی بعد از کارت خسته میشم با دست های رنگیت دستای منم جوهری میشوند و با خوابیدنت منم به خواب می روم.الان مدت هاست که دیگه ترانه هامو نمی فروشم.چون ان ها دیگر صاحب دارند.تصور و خیال نیستند.محض توست.برای توست.... - اه...متاسفم.ما نمی تونیم.یعنی نمیشه... – اگه تو بخوای می تونیم و میشه. ما می تونیم با هم خوشبخت عالم باشیم.به حرف هایم فکر کن.قول میدیی فکر کنی؟ میترا زیر لب گفت:قول میدم... ..."حرف تنهایی قدیمی اما تلخ و سینه سوزه اولین و اخرین حرف حرف هر روز و هنوزه تنهایی شاید ی راهه راهیه تا بی نهایت قصه ی همیشه تکرار:هجرت وهجرت وهجرت اما تو این راه که همرام جز هجوم خار و خس نیست کسی باید باشه باید کسی که دستایش قفس نیست"....
8. سه شنبه 13/فروردین....فکر می کنم کار اشتباهی کردم...شاید نباید این جوری برخورد می کردم،نمی دونم...تو این چند روز رفتارش کاملا عوض شده.ازم فرار می کنه و خودشو ازم پنهان می کنه.وقتی هم که می بینمش خیلی سرد و خشک و بی روح فقط منو نگاه می کنه و سکوت می کنه.این منم که همش حرف می زنم.او انگار که ناشنواست فقط به من خیره میشود گاهی هم پوزخند میزنه و میگه :این ها هیچ اهمیتی برایم ندارد...چی میگی...هه....عشق....مهم نیست...اصلا مهم نیستی...باید مواظب خودت می بودی تا عاشق نمی شدی و... با این همه ذره ای از عشق و علاقه ی من نسبت بهش کم نشده و نمیشه حتی عاشق تر هم شدم.... ..."دژخیم بی رحم تنم به فکر تاراج منه روح بزرگوار من لحظه ی معراج منه فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن هار شعرمو به پیکرم رشته ی تازیانه کن".... نوشتن خاطراتش که تمام شد دوربین را برداشت و رفت کنار پنجره...ناگهان به لرزه افتاد.برایش نامه ای نوشته بود و ان را پشت شیشه پنجره چسبانده بود:فردا روز اخر نمایشگاهمه.شب ساعت 12 با دوربینت حاضر باش.می خواهم عشق و معجزه ی عشق را بهت نشان دهم.
9.ساعت 12 بود و مانی پشت پنجره منتظر بود.ناگهان میترا وارد شد.به نظر بی حوصله می امد.از حمام امده بود و خود را دور حوله ای پیچیده بود.صحنه ای را که می دید باور نمی کرد:مردی – همان که روز اول نمایشگاه همراهش بود – وارد اتاق شد.یکدیگر را سخت در اغوش گرفتند و بوسیدند.مانی به شدت می لرزید.باورش نمی شد.کمی بعد ان ها به رختخواب رفتند.مرد چراغ را خاموش کرد ولی میترا دوباره چراغ را روشن کرد دوباره مرد چراغ را خاموش کرد اما میترا ان را روشن کرد و مرد را بوسید. با چراغ روشن مانی راحت تر می توانست اتاق را ببیند.مانی دوربین را از چشمانش کنار کشید تا ان صحنه را نبیند.بغضش گرفته بود.دوباره نگاهی انداخت و مرد را دید که زن رویاهایش را سخت در اغوش گرفته و می فشرد و .... دوربین را به گوشه ای پرت کرد و به سمت تلفن رفت و شماره گرفت: - چرا؟ ان طرف خط صدای ناله ی میترا به گوش می رسید.با بی حالی گفت:خوب نگاه کن شاعر رمانتیک،معجزه ی عشق همین است و فریاد بلندی کشید... مانی گوشی به دست خشکش زده بود. گریه اش گرفت.ضجه می زد و خود را می زد.انقدر گریه کرد تا بیهوش شد.... ..."تو را باید مثل گل،نوازش کرد و بویید با هرچی چشم تو دنیاست فقط باید تو را دید امشب ببین که دست من،عطر تورو کم میاره امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره"...
10.فردا شب میترا کنار پنجره امد ولی پنجره ی طبقه ی سوم بسته بود و کرکره اش کشیده بود.چند شب به همین ترتیب میترا منتظر بود ولی مانی.... چند روز بعد میترا به خانه ی مانی رفت ولی هیچ کس خانه نبود.زنگ طبقه ی اول را زد.پیرزنی جواب داد.او از مانی پرسید. پیرزن پاسخ داد:هفته ی پیش پنج شنبه ،صبح زود امد پیش من و گفت:می خواهم خانه ام را پس دهم.گفتم:چرا اقای مجرد؟ من از شما بسیار راضیم.گفت:شما لطف دارید حاج خانم.شما مثل مادرم می مونید.دیگر انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم...می خوام خودمو از شر این جهنم کوفتی خلاص کنم...کاملا غمگین و افسرده بود.انگار فرو ریخته بود.انگار از زیر اوار درامده بود تا به حال این شکلی ندیدی بودمش.واقعا بی انگیزه وغصه دار بود.صورتش تکیده و چشمانش قرمز بود.گفتم:مانی جان،عزیزم،،تو مثل پسرم می مونی از ته دل دوستت دارم،من احتیاجی به این خانه ندارم.کی بهتر از تو پیدا کنم.این جا را برایت نگه می دارم.تو هم چند وقت برو سفر شاید بهتر شدی.اخه من که نمی دونم چی شده ولی...پرید وسط حرفم و گفت:می خوام برم جهنم مادر جون،می خوام برم ی جایی خودمو سر به نیست کنم ...اینو گفت و گریه اش گرفت.کلید را به من داد و رفت.مرد خیلی خوبی بود.سال ها بود که می شناختمش.شاید دیگر هیچ وقت مستاجر و همسایه ای به خوبی او پیدا نکنم.میترا گفت:مادر جون اجازه می دید نگاهی به خونه بیندازم ،شاید برایتان مستاجر خوبی شدم.... وقتی وارد خانه شدند میترا به لرزه افتاد:جای جای دیوارهای خانه پر بود از سیاه قلم هایی از چهره ی خودش.طرح هایی بود از او در حال نقاشی،نشسته،استاده،خوابیده و صورت تک،که شاید مجموع ان ها به چند صد طرح می رسید.گیج ه ی ان ها در اوج زیبایی کشیده شده بود.جا خورده بود.به سرعت به سمت اتاق رفتکه ناگهان خشکش زد:مجسمه ی فرشته ای را دید که با چهره ی خودش مو نمی زد و در کنار ان خرده های ریز شده ی دوربین را دید.روی تخت نشست.بهت زده بود و پرده ای از اب جلوی چشمانش را گرفته بود و دستانش می لرزید.تقویم را از پای تخت برداشت و شروع به ورق زدن کرد: امسال را از دو روز جلوتر شروع می کنم.امیدوارم امسال سال خیلی خوبی باشه و من با بانوی نقاش همراه شوم... "........ امروز برای خودم ی عیدی خریدم... دیشب بهش زنگ زدم. چه صدای قشنگی داشت. تا صبح خوابش را دیدم.... این بار عصبانی نشد.کمی سکوت کرد و لبخند محوی زد..... موقع تحویل سال گریه اش گرفت.منم گریه ام گرفت.قلبم گرفت،سینه ام سوخت.دوست داشتم ان جا بودم و قطره قطره اشک هایش را می بوسیدم اما.....وای جایت خالی بود.کاش بودی و می دیدی.ماه بود.عالی بود.از نزدیک صد برابر نه هزار برابر خوشگل تر و ناز تر بود.... دفتر شعرهامو دادم بهش....اگر صادقانه برخورد کنم قطعا نتیجه ی بهتری می گیرم...."میترا آه عمیقی کشید و در حالیکه اشفتگی کاملا در صورتش پیدا بود و به شدت گریه می کرد به اخرین صفحه ی نوشته شده ی تقویم رسید.جایی که مانی با خط نا خوانایی نوشته بود: ...."حتی نشد با سنگ صبوری درد رو ربود چرا که قلبم اسیر بت=ند تو بود پس خاطراتو نبر بذار برام یادگاری بهانه ی اشک هام باشه تو شب های بی قراری دل بکن از منو عشقم بذار دست هامون جدا شن سهم من شب های تاریک سهم تو فردایی روشن مجبورم نکن بگم که به تو هیچ حسی ندارم اخه این دروغه اما،دیگه چاره ای ندارم تو بدون تا اخر عمر از دلم نمیری هرگز نمی خواد که سخت بگیری خیلی ساده:خداحافظ....خداحافظ...."..... میترا کاملا مستاصل شده بود.معذب تر از همیشه نمی دانست چه باید بکند.به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود اما دیگر چه کاری از دستش بر می امد.با خود فکر کرد مانی الان کجاست.قلبش فرو ریخت و بغضش ترکید...مدادی از کیفش در اورد و سعی کرد چیزی برایش بنویسد به امید انکه مانی برگردد و تقویم را بخواند: مانی،مانی عزیز،شاعر من....من...م.... و در همین لحظه نوک مدادش شکست ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:14 توسط سایه روشن |
|
|
....تو بودی و هستی هنوز، سهم من از این روزگار... ۱.اسانسور با ناله ی دلخراشی به حرکت در امد و بعد از چند لحظه جلوی طبقه ی پنجم باز شد.....زن با بی حوصلگی کلید انداخت و وارد خانه شد. -سلام،عزیزم رسیدی؟ -سلام خوشگل خانم.من اشپزخونم.خسته نباشی.چرا انقدر دیر کردی؟چه خبرا؟ -هیچی بابا!مردم از گرما،ترافیکم که ادمو روانی می کنه.این ترم تابستون هم عجب چیز مزخرفیه.کم کم دارم به غلط کردن می افتم....لبخند محوی زد و گفت:تو چه خبرا؟ -بانو پس من چی بگم که از اینجا باید بکوبم برم فیروزکوه،اونم هفته ای سه بار...ول کن بابا.بیا ببین چی درست کردم.انگشتاتم باهاش می خوری.تن ماهی با تخم مرغ های من تو خاور میانه تکه....راستی ما مزاحم تلفنی پیدا کردیم؟ -نه،چطور مگه؟ -نمی دونم والٌا. ی دیوونه از عصری تا حالا ده بار زنگ زده...صدای نفس نفسشو پشت گوشی می شنیدم.تو که شمارمونو به کسی...پرید وسط حرفش و گفت:نه،اصلا. –منظورم اینه که یعنی به دانشجوهات... –سام؟! –بگذریم.اصلا فراموشش کن...زود باش برو دست و صورتتو بشور،غذا از دهن میوفته. ۲.عزیزم من امروز ماشینو با خودم می برم. –اروم برو.مواظب خودت باش. –باشه تو هم همین طور. مرد با ارامش خاصی سوار ماشین شد.داشبورد را باز کرد تا عینک افتابیشو برداره که ی دفتر توجهشو جلب کرد.اونو برداشت و صفحه ی اولش را بازکرد: انالیز تصمیم گیری----اریا ارمان. کنجکاو شد و شروع به ورق زدن دفتر کرد.به صفحه ی اخر رسید،جایی که طرحی از یک زن که بی شباهت به همسرش نبود،در ان دید.زیرش با خودکار قرمز با خط تحریری زیبایی نوشته شده بود: شراره فرجام.عرق سردی بر پیشانیش نشست.... 3.زن در حالیکه گل رز قرمز را می بویید گفت:عزیزم سریع لباساتو عوض کن بیا.شام برات غذای مورد علاقتو درست کردم.دستورشو از مامان جون گرفتم.با ناز طره ی مویش را کنار زد و با حالت کودکانه ای گفت:بیا بابایی... سر شام مرد بی حالت اما به نوعی غم زده بود.ناگهان گفت: شراره،تصمیم گیری در شرایط تعارض چه جوریه؟چی میشه که حالت های متعارض پیش میاد؟ - سام!داری شوخی می کنی؟مرد!تو ی عمره داری انالیز تصمیم گیری درس میدی،حالا داری از من می پرسی.مدت ها پیش اونو خوندم تقریبا چیزی جز ی استاد اخمالوی جدی ازین درس یادم نمیاد.اینو گفت و با شیطنت خاصی به سام خیره شد. سام که حالا اشکارا بدنش می لرزید به نقطه ی نامعلوم خیره شد تا جایی که پرده ای از اب جلوی چشمش را گرفت. 4.تا کی من باید جور این حماقت های تو را بکشم.دیگه ازین بچه بازیهات خسته شدم.اول که جزوه حالا هم که مدام زنگ می زنی خونه... – متاسفم.نمی خواستم ناراحتت کنم.حالا مگه چی شده؟فراموشش کن.فردا صبح چی کاره ای؟ -تو فراموش کن.باید منو فراموش کنی.می فهمی؟من زندگیمو، سام رو دوست دارم.... –باید ببینمت.فردا ساعت ده صبح.... –الو،الو.اه..... 5.-سلام. –سلام اقای ارمان.اینم جزوتون.لطف کنید دیگه با من تماس نگیرید و منو فراموش کنید. –چرا اینجوری حرف می زنی؟خواب نما شدی؟ -نه،فقط دیگه ما نمی تونیم. –چی رو ما نمی تونیم؟ -ما نمی تونیم با هم دوست بمونیم.من نمی تونم دیگه به سام دروغ بگم،اون داره بو می بره... ---دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد....اه.روشن کن دیگه اون گوشیتو.اخه کجایی،شراره... -ببین اریا(در حالیکه به موهای پسر چنگ می زد)من تورو دوست دارم.اما دیگه نمی تونم.کاش هرگز تو رو ندیده بودم.اینو گفت و از روی کاناپه بلند شد و(با استیصال هر چه تمام) گفت:خواهش می کنم منو فراموش کن،خواهش می کنم.پسر دستش را گرفت و او را به سمت خودش کشید.زن مقاومت خاصی نکرد. -خب.اینم از مبحث تصمیم گیری در شرایط تعارض و انتخاب بهترین استراتژی در برابر سازما ن های رقیب. در همین لحظه گچ از دست سام افتاد و چند تکه شد..... /سایه روشن/ ***
-مری پاولا:...این جاده را پایانی نیست. احساس عجیبی دارم؛ می ترسم، از اینکه گم شده باشم. اما انگار می خواهم که هرگز پیدا نشوم. سالهاست که چشمانت مرا به تسخیر خود درآورده است. از همان روز که نگاهم به نگاهت دوخته شد... چشمانی که روزها خورشید گرم وجودم بود و شب ها ستارهُ چشمک زن آسمان دلم... هانس توماس عزیزم، تو را دیوانه وار دوست می دارم و برای سرچشمهُ عشقم، چشمانت، هزاران بوسه هدیه می فرستم... . اورلین: ایزابل... ایزابل آسمانی... فاصله بین ما زیاد نیست، اگر چه هست؛ که تو در اوجی و من پابند زمین. دلم میان جاذبهُ نگاه دلربایت، و زنجیر حسادت جاذبهُ زمین به دام افتاده است. افسوس که مرا بالی برای پرواز به سوی تو نیست... با این حال عاشقانه های خود را تا همیشه به سویت پرواز می دهم... پسرک وارد اتاق شد... چرخی زد و سپس با هیجان گفت:مامان...مامان، بیا اینجا رو ببین! خیلی قشنگه.. -مادر: آره! به نظر جالبه!... این اتاق پدر بزرگت بود عزیزم. هنوز همون طور باقی مونده. اما بهتر یه دستی به سر و روش بکشیم. این خونه احتیاج به یه گردگیری مفصل داره. رنگ دیوارها هم باید عوض بشه... از همین فردا شروع می کنیم! -هانس توماس: سفری در پیش است و من ِ مسافر خانه نشین کلبهُ عشق تو! چگونه می توانم از تو دور شوم؟ تویی که لبخند صمیمانهُ روی لب هایت بهانهُ زندگی ام بوده و هست...آری، بی شک آن روز بی تو خواهم مرد!... فرصت چندانی باقی نیست، اینک وقت رفتن است... هر جا که باشم به تو می اندیشم و برای دیدن دوباره ات لحظه شماری می کنم...دوستدار همیشگی تو، هانس توماس. ...در همان حال پسرک وارد اتاق شد و تمام قاب عکس ها را جهت رنگ زدن دیوار، جمع آوری کرد... [۷ روز بعد] -پسرک: مامان، ببین خوبه؟! کج نیست؟ -اممم...خوبه عزیزم. فقط اون یکی رو یکم بچرخون به چپ... خوبه، عالی شد. اون خرت و پرت ها و کاغذ ها رو هم بذار کنار میز تا بعدا یه جا براشون پیدا کنم... حالا دیگه وقت استراحته! خوب، تو چی می خوری؟! [و از اتاق خارج شد]... ...سکوت سرد حاکم بر فضای اتاق دائما با صدای گریه های بی صدا شکسته می شد. جای قاب عکس مری پاولا و ایزابل به اشتباه عوض شده بود. این بار هانس تو ماس و ایزابل روبروی هم در دیوار های موازی، و اورلین و مری پاولا نیز در راستای یکدیگر، بر دیوارهای متقاطع آنها قرار گرفته بود. ترکیبی که روح اتاق را که در مرکز این مستطیل، یعنی محل تلاقی نگاه ها قرار داشت، از بین برده بود... ایزابل: اورلین مهربانم... روزهای ناگوار زیادی را در تب دوریت سوختم. نگاهم در انتظار دیدن دوبارهُ روی ماهت به در خشک شد و شب گریه هایم آغشته به خون گشت... در همین حال بود که کسی از جنس خودم به من نزدیک شد. او نیز همچو من به دنبال گمشده اش می گشت. خط سرنوشتمان کاملا یکی بود،انگار! من سنگ صبور هق هقش شدم و او مایهُ آرامش هر چند بی ثبات من...اگر هانس تو ماس نبود شاید امروز ایزابل هم نبود. حال، هر دو کمی بهتر شده ایم اما... کاش می آمدی، اورلین، اورلین مهربانم... اورلین و مری پاولا هنوز در شوک حادثهُ به وقوع پیوسته بودند. آنها هرگز حاضر به کنار آمدن با شرایط نبودند و با اینکه یکدیگر را کاملا درک می کردند، اما نگاهشان به سختی در هم غرق می شد... چیزی از درون، روح آنها را می خورد... این شاید گناه تعهد صادقانهُ آنها به معشوق خود بود... مری پاولا به شدت در عذاب بود. انگار دیوار ها به او نزدیک می شدند. دیگر کنترل خود را از دست داده بود. ناگهان فریادی از اعماق وجودش بر کشید و دیگر هیچ ندید... [صبح روز بعد] -پسرک: مامان... بیا ببین، یکی از قاب عکس ها افتاده زمین، شیشه اش هم کاملا خورد شده! مادر با عجله وارد اتاق شد و نگاهی انداخت...: احتمالا باد زده! آنگاه چفت پنجره را محکم کرد، در حالی که با خود می اندیشید که دیشب هوا بسیار آرام و ملایم بود!... سپس ادامه داد: تو برو بیرون تا من اینجا رو تمیز کنم... خرده شیشه ها را جمع کرد و عکس را از قاب بیرون آورد...پشت عکس چیزی نوشته شده بود: مری پاولا، تابستان ۱۹۵۵. بارها آن را خواند و به فکر فرو رفت... زیر لب با خود می گفت: چقدر برام آشناست!این اسمو من کجا شنیدم؟!... مری پاولا... ساعت ها گذشت و ذهن زن همچنان در گیر بود، تا سر انجام چیزی چون برق از فکرش عبور کرد و نا خواسته با صدای بلند گفت: فهمیدم! آره خودشه! حالا یادم اومد... پسرک که با تعجب به او نگاه می کرد پرسید: چی شده مامان؟ چیو فهمیدی؟! - اون قاب عکس شکسته... مری پاولا... این اسمو چند بار تو قصه های پدرم شنیدم! اما چیز خاصی ازشون یادم نیست. اون روزا حدودا پنج سالم بود... الان ۳۲ سال از ش میگذره. فقط یادم ِ داستان های عاشقانه ای بود، و پدر موقع تعریف کردنش احساس عجیبی داشت...ناگهان از جا بر خاست و به سمت اتاق رفت. کاغذ های کنار میز را بر داشت و یکی یکی آنها را باز کرد. جملات به سرعت از مقابل چشمانش عبور می کردند: ایزابل، ایزابل آسمانی، مرا از باران عشقت سیراب کن... برای معبودم، هانس تو ماس که روح دوباره ای در من دمید... اورلین عزیزم، تو را عاشقانه می پرستم... مری پاولای من، با تو همه چیز به رنگ بهار است، با تو... برای سرچشمه ُ عشقم، چشمانت،هزاران بوسه هدیه می فرستم... سرش سنگین شده بود. انگار تمام آن قصه ها واقعیت داشت. قصه هایی که در گذر زمان از صفحهُ ذهن او پاک شده بود... [۲روز بعد] مادر در حالیکه قاب تعمیر شدهُ مری پاولا را در دست داشت، به همراه پسرش وارد اتاق شد و جای قاب ها را تغییر داد... هانس توماس و مری پاولا را در کنار هم، و به همین ترتیب زوج دیگر را دوش به دوش هم، بر روی دیوار موازی قرار دادند.آنگاه با لبخند رضایتی آنجا را ترک نمودند. ... زوجهای عاشق مسلک از اینکه سر انجام، پس از سالیان مدید به معشوق خود رسیده بودند، در پوست خود نمی گنجیدند! تمام وجودشان را شهدی فرا گرفته بود که گویی هیچ چیز در دنیا شیرین تر از آن نبود...شهدی که شاید چندان هم پایدار نبود؛ ایزابل در کنار اورلین بود ولی چشم در چشم هانس توماس! مری پاولا نیز به همین شکل و در راستای قطری ایزابل... /آدم برفی/http://www.blackviolin.blogfa.com ***
...ای تو اشنای ناشناسم،ای مرهم دست تو لباسم.دیوار شبم شکسته از تو،از ظلمت شب نمی هراسم...
1.- سلام. –سلام دوست من.خوبی؟ به نظر اشفته میای.چی شده؟ -خواب دیدم.ی کابوس وحشتناک. –چی بود؟ برام تعریف کن. –هیچی.همین الان قبل ازینکه بیام این جا خواب دیدم ی عده منو به جرم نامعلومی دستگیر کرده بودند و داشتند شکنجه می دادند،اخرش هم منو انداختند تو ی اتاق که پر مار بود...خیلی وحشتناک بود. - اروم باش. سعی کن فراموشش کنی.دیگه تموم شده. –نمی دونم دارم تقاص کدوم گناهمو پس میدم...مگه من چیکار کردم، روز به روز دارم بیشتر و بیشتر تو نکبت خودم غرق میشم، فکر نمی کنم این حقه من باشه،حقمه؟...من لایق این همه عذاب نیستم.هستم؟ این دنیا عذاب،ان دنیا هم عذاب،مگه میشه؟!پس کجاست اون عادل؟- اروم باش.به خودت مسلط باش... – همه بهم میگن با این حرف ها و کار هات سراسر کفر مطلق شدی و همین جوری پیش بری دیگه هیچ راه برگشتی نخواهی داشت. حالم اصلا خوب نیست. چه تو بیداری چه تو خواب. همش عرق سرد می کنم. وقتی میام بیرون مدام حس می کنم یکی داره تعقیبم می کنه، هی صدام می کنه. همش تن صداش و تق تق کفش هایش تو گوشمه. تو ذهنم هیاهو و جنجالیه. مدام سایه هایی می بینم که از کنارم رد می شوند. دیگه خسته شدم. – عیب نداره عزیزم، درست میشه. طبیعیه. تو داری ی دوره ی خاص -ی بحران- را سپری می کنی. این حس و حال،همه ی این فکر و خیال هامدام باهاته تا کم کم خودت را پیدا کنی و اطرافتو بشناسی.نگران نباش به زودی به زندگی عادیت برمی گردی.فقط باید کمی به خودت مسلط باشی.
2.شب موقع خواب یاد اولین دیدارش با آنه سه افتاد. ماه پیش بود. چهارشنبه ی اول ماه. اشناییشون به خاطر سگ آنه سه،"التون" و دروغ های مانی در مورد داشتن سگ سیاهی به نام ماراکانا که توی ی حادثه کشته شده بود شکل گرفته بود.در حالیکه مانی در عمرش حتی یک حلزون هم نداشت چه برسه به سگ!اخر سر هم گفته بود:می تونم بازم ببینمت؟آنه سه هم گفته بود:اره، چرا که نه،من هر روز التون را ساعت 6 برای هوا خوری میارم پارک...
3.آنه سه مسیحی بود.خیلی هم معتقد بود.در این مدت کوتاه کلی از زندگی مانی دستگیرش شده بود:ضربه ی روحی شدید که باعث شکست در جمیع ابعاد زندگیش شده بود.روحش ترک خورده بود.به همه چیز و همه کس مشکوک بود حتی به سایه ی خودش!فکر می کرد همه مسخره اش می کنند یا ان هایی هم که دوستش دارند تحملش می کنند.در باور هایش دچار تردید شده بود.ی روز به آنه سه گفته بود:خوش به حالت.تو خیلی معتقدی.معتقد بودن خیلی خوبه.ی جورایی باعث ارامش و ثبات روح میشه.منم معتقد بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم روزی به جایی برسم که حتی بوجود خودم هم شک کنم،به ذات عشق،حتی خدا.... آنه سه هم بهش گفته بود:شک خوبه.شک راهیه برای رسیدن به ایمان،ی جاده ی دو لبه ی باریک.یک لبش ایمان،یک لبش کفر.اما تعلل تو جاده ی شک ادمو به کفر می رسونه.... – کار من از شک گذشته.من سقوط کردم، من ریختم.... میدونی به نظر من دو حالت بیشتر وجود نداره: یا خدا "منو"دوست نداره و فقط با کسانی که دوست داره حرف می زنه و به ان ها کمک می کنه و منم که جز این دسته نیستم این جا رها شده ام و یا اینکه خدا همه ی ادم ها را گذاشته به حال خودشون و در خاموشی مطلق فرو رفته....
4. پس از مدتی خوابش برد و خواب دید: در رویا،فرشته ی زیبا رویی –که بی شباهت به آنه سه نبود-به او نزدیک شد و گفت: دستت را به من بده. –مرا کجا می بری؟ -من از سوی خدای تو امده ام.امده ام معجزه ی کوچکی به تو نشان دهم.امده ام تا تو را از شک خارج کنم. – نه، تنهایم بذار. دروغ می گویی. -به من اطمینان کن.می خواهم به یقین برسی.مگر همیشه همین را نمی خواستی: "خدایا ی معجزه ی کوچک....معجزه ای به من نشان بده تا بدانم هنوز مرا فراموش نکردی....که هنوز مرا دوست داری...." با من بیا. این در حالی بود که آنه سه در اتاق خوابش با شمعی در دست، پای تخت خوابش انجیل می خواند.... /سایه روشن/ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 19:5 توسط سایه روشن |
|
|
"... هنوز از عشق تو لبریز تنم، عاشق چشمون ناز تو منم..." - مامان کار نداری؟ من دارم میرم. - نه مادر جون، به سلامت. مواظب خودت باش. - باشه چشم. شما هم همین طور. من برای نا هار میام. در مسیر همش تو این فکر بود که روز اول کلاسش رو چه جوری شروع کنه. بر نامه ی کلاسش چطور باشه: نیم ترم، کوئیز، کار کلاسی، چی... . معروف بود که استاد راستین رهجو سخت گیر ترین استاد نه تنها تو درس طرح سیستم های اطلاعاتی است بلکه بدون اغراق تو کل گروه آموزشی است. -خب، اطلاعات به عنوان ماده ی خام برای هر سازمان، سیستم و همچنین خرده سیستم های پیرو آن یک ضرورت است... - ببخشید استاد... از صدای ضجه ی کشیده شدن صندلی پشت در، کل کلاس و همین طور خودش بر گشتند به سمت در کلاس. دختر معذبی جایی بین بیرون و درون کلاس ایستاده بود. دختر گفت: استاد ببخشید کمی دیر شد. با بی تفاوتی هر چه تمام نگاهی به ساعتش کرد و گفت: یه خرده کمی کمه. بفرمائید. از جلسه ی بعد کسی بعد من نیاد. دختر که سرخ شده بود معذب تر از قبل رفت و درست جلوی میز استاد نشست. آخر کلاس موقع حضور و غیاب خودکار رهجو نمی نوشت. گفت: یه نفر یه خودکار به من بده. دختر با ناز تمام دستشو در هوا تاب داد و گفت: بفرمایید استاد. ناگهان یک لحظه گویی چیزی درست از وسط روح رهجو گذشت. خشکش زد. یخ کرده و به لرزه افتاد. در یک لحظه به چند سال قبل بازگشت. چند تصویر مبهم دید و دوباره بازگشت. به دستان دختر خیره شده بود. این بود آن طوفان. دستان سفید با انگشتانی ظریف و کشیده با ناخن های مرتب که لاک سفید داشت. مو نمی زد. خودش بود-انگار-: "...دستان تو همان خورشیدی است که مرا با حقیقت زندگی... و انوارش-انگشتانت- معنی عشق... چی میخوای؟... می خوای منو بغل کنی؟... مزخرف نگو عشق وجود نداره... من گفتم عاشقم بشی؟...". چند سال پیش بود؟ الان کجاست؟ از آن موقع هر روز به یادش بود ولی تقریبا دیگر چهره اش از یادش رفته بود و فقط یک یاد و خاطره کهنه از او باقی مانده بود. یه زخم قدیمی و حالا این دختر اینجا... سرش به شدت درد گرفته بود. به سرعت حاظر غایب کرد. اسمش آیه آرمان بود. کل راه را برگشت داشت به عشقش، عشق اول و آخرش فکر می کرد: مستانه نژند.چقدر تلاش کرده بود ولی بی فایده بود. مضحکه ی خاص و عام شده بود ولی دست نکشیده بود چون عاشق بود. لبخند زد و زیر لب گفت: عاشق هر چی در برابر معشوق خار باشه بالاتره. اینو مامانش می گفت... آخرشم مستانه درسش تمام شد و رفت پی زندگیش... حالا یه خودکار باعث شده بود خاطره ی عشق کهنه دوباره آتش بندازه تو دل مرد. با خودش عهد کرده بود دیگه وارد این بازی ها نشه. قول داده بود حرف برادرش رو گوش کنه و عشق و عاشقی گر چه وجود نداره ولی همون مفهومی رو هم که وجود داره بسپره به زن ها. در تمام طول مسیر داشت یادگاری مستانه رو روی مچش ناز می کرد. -سلام مامان. - سلام عزیزم، خوبی؟ خسته نباشی. چرا گرفته ای؟ - هیچی مفصله. سر ناهار تعریف می کنم. سر ناهار کل ماجرا رو تعریف کرد. مامانش آشکارا نگران شده بود. اینو از چشماش می شد خواند. یاد چند سال پیش افتاده بود. روزی که نزدیک بود راستین رو برای همیشه از دست بده. گفت: حالا چی کار می خوای بکنی؟ - هیچی. امروز کمی حالم بد شد و یاد اون روزا افتادم ولی سعی می کنم خودمو پیدا کنم. این کار بی فایده است. من در تمام زندگیم- در تمام طول و عرض و ارتفاع این زندگی کوفتی دیر رسیدم. نه مامان نمی خوام دوباره ضربه بخورم. کوچکترین ایجاد رابطه ای و ابراز علاقه ای همانو بدبختی من همان. این کارها اصلا نتیجه نمیده. سال ها از اون زمان می گذره و من با بدبختی تونستم احساساتم رو شبیه صورتم کنم. حالا نمی گذارم یه اتفاق همه چیز رو خراب کنه. سعی می کنم فراموش کنم که اصلا همچین آدمی رو دیدم. از موضوع فرار می کنم. گاهی رها کردن مسئله در سازمان باعث میشه که با گذشت زمان مسائل به مرور حل بشه. اینو گفت و لبخند محوی زد. مامانش گفت: راستین تو همیشه همین طور بودی. ما داریم درباره آدم ها و احساسات و روح و عاطفشون صحبت می کنیم نه سازمان و کارخانه که ماهیتی مجازی دارند. هفته ی بعد هر چه گشت سر کلاس آیه آرمان رو پیدا نکرد. با خودش گفت حتما مثل هفته ی پیش دیر میاد ولی اصلا نیومد. آشکارا حال و حوصله ی درس دادن نداشت و کلاس را زود تمام کرد. موقع حضور و غیاب وقتی اسمش را صدا زد، پسری از ته کلاس گفت: استاد ایشان این درس رو حذف کردند چون با یکی از درس های دیگرش تداخل داشت. رهجو که بی اختیار از کوره در رفته بود سرخ شده بود و با حالت معترضی گفت: شما از کجا می دونید که ایشون... ناگهان به خودش اومد و حرفش رو خورد و سعی کرد به خودش مسلط باشه. پسر هم که حالت استاد رو دید سکوت کرد و زیر لب گفت: آیه، آیه ی عزیزم، آخه من ندونم پس کی بدونه... . /سایه روشن/ *** چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند... نوای دلربای موسیقی بی کلام عاشقانه ای که از رادیو در حال پخش بود، آن ها را به حالت بی وزنی کشانده بود. قطعه ای سحر آمیز، که تن هر عاشقی را به رعشه می انداخت!...گوینده ی رادیو: قطعه ی تاثیر گذار و دل انگیزی را شنیدید، با عنوان یکشنبه ی غم انگیز،اثر...گرامافون به خش خش افتاد... مرد کمی به خود آمد و چشمان خود را از ورای تصاویر پر رنگی که رو به محو شدن گذاشته بود،خیره به چشمان معصوم همسرش یافت!... خانه تاریک تر از همیشه بود و تنها نور ضعیفی از لا به لای پنجره ی نیمه باز، صورت زن را کمی روشن کرده بود. مرد خسته و بی رمق از جا بلند شد و به سوی او رفت. قاب عکس مزین به نوار مشکی را از روی دیوار برداشت، صورتش را بوسید و در حالیکه او را در آغوش گرفته بود، به زمین افتاد و شروع به گریستن کرد...ساعت ها گذشته بود، ولی انگار اشک های مرد تمامی نداشت!همه ی مدعوین رفته بودند و مرد بی آنکه متوجه ی اطرافش باشد، روی سنگ قبر همسرش دراز کشیده بود و با او درد دل می کرد. چندی بعد، آسمان نیز از غم او بی تاب شد و با اشک هایش او را دلداری داد...بارش باران همه جیز را تازه کرده بود. زن در حالی که در تب شدید می سوخت با نگاه صمیمانه ی خود از شوهرش خواست که او را تا کنار پنجره همراهی کند. فرصت زیادی نداشت. شیوع بیماری سل او را نیز به دام مرگ کشانده بود... دستانش را به سمت قطرات باران دراز کرد، چشمانش را بست و زیر لب،با طنینی غم انگیز به زمزمه ی آهنگ عاشقانه ی مشترکشان پرداخت... دقایقی بعد سکوت بر فضا حاکم شد و جسم بی جان زن در آغوش پر از اندوه شوهرش آرام گرفت...سال ها بود که پس از آن حادثه ی تلخ، ظلمت و سکوت با دیوارهای خانه عجین شده بود. خانه ای که دیگر به کلبه ای سرد و بی روح تبدیل شده بود. تنها مونس مرد صدای قطعه ی یکشنبه ی غم انگیز بود و بازی شیرین سایه های خیالی در تئاتر رویاهایش... گویی دیگر هیچ چیز برایش رنگ و بویی نداشت...گوشه ای کز کرده بود و در حالیکه از لا به لای پرده به آسمان ابری و دلگیر خیره شده بود، با چاقوی برنده ی خود بازی می کرد... میان دوراهی مبهمی پا به پا می کرد: بودن یا نبودن!... سرانجام جاده ی مرگ را انتخاب کرد. گرامافون را آماده ی پخش کرد تا در حین گوش سپردن به قطعه ی همیشگی، با آرامش بیشتری از اسارت زندان خویش رها شود... صفحه کمی بیش از همیشه به خش خش افتاد و سپس به صدا در آمد....در آستانه ی پارگی رگ حیاتش ناگهان آوای خوش آهنگ زن، به همراه موسیقی بی کلام، چون پیچکی سرزنده بر پیکر روح خفته ی خانه پیچید:♪♪...آفتاب هستی بخش من طلوع کن، که شب سرد یکشنبه ی غم انگیز، به سحر رسیده است. آتشی از عشق در جانم به پا کن، که هیزم بی فروغ دلم مدتی ست بوی نم گرفته است...♪♪ ....چاقو از میان دستان یخ کرده اش به زمین افتاد و در حالیکه ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود، نفس زنان خود را به پنجره رساند. پرده را کاملا کنار زد و با آرامش عجیبی به نظاره نشست:خورشید مهربان، از میان ابرهای تیره بیرون آمده بود!
/ آدم برفی/http://www.blackviolin.blogfa.com *** "...تو را باید مثل گل، نوازش کرد و بویید، با هر چی چشم تو دنیاست فقط باید تو رو دید..." - سلام. یه پیرینت می خواستم. - شمارت؟ - ۸۴۱۰۲۵۲۵۲ لبخند رضایت بر لبان پسر نقش بست. به اطلاعات خوبی رسیده بود: مستانه نژند. خود را یک گام نزدیکتر به او حس کرد. - خب، شنبه از صبح تا ظهر. یکشنبه تا عصر. دوشنبه صبح. عالی شد. برنامه زندگیش همین بود. ۶ روز می رفت دانشگاه. ۳ روز برای خودش، ۳ روز برای او. سه ماهی بود که مدام هر جا می رفت اونو تعقیب می کرد. برنامه ی همه کارها، ساعت های ورود و خروج و کلاس و استراحتش... را داشت. خودشو کامل با او تنظیم کرده بود. ولی هنوز جرات صحبت کردن با او را پیدا نکرده بود. از طرفی مستانه اصلا او را نمی دید و خیلی سرد و بی حالت از کنارش رد می شد. پسر با خودش فکر می کرد بالاخره روزی مستانه خسته می شود و به زبان می آید که چرا اینقدر مرا تعقیب میکنی و این گونه سر صحبت باز خواهد شد... هفته ها مثل هم سپری می شد. شنبه صبح راهروی ساختمان ۱: آشفته به ساعتش نگاه کرد. عقربه های ساعت عدد ۷:۴۵ را نشان می دادند. با خودش فکر کرد دیگر الان باید پیداش بشود. آمد. مثل همیشه. از کنارش رد شد. پسر با نگاه ممتدی گرد و خاک پشت سر او را جارو کرد تا چشمش تر شد. ساعت بعد از این با استاد با هم سر کلاس می رفتند. برنامه ی هر هفته اش بود بین ساعت می رفت اتاق اساتید. انگار در مورد کارآموزی با او صحبت می کرد. یکشنبه ها با یک پسر می آمد دانشگاه. می گفتند با هم پروژه ی پایانی دارند و پسره هم ازش خواستگاری کرده ولی او گفته بهتره رابطه ی ما در حد رابطه ی درسی-کاری باقی بمونه. پسره هم فعلا دست کشیده ولی به هر حال با همند... عصر های یکشنبه تنها بر میگشت خانه و این خیلی خوب بود. دوشنبه هم با یکی از دوستانش می آمد ولی تو دانشگاه همش با یه پسر دیگه بود که می گفتند اینه که اونو دوست داره ولی خیلی اهمیت نمی ده. کارش این بود که از صبح زاغ سیاه اون دوتا را چوب بزنه و مدام شاهد ادا و عشوه های او باشد که از هیچ فرصتی دریغ نمی کرد. به هر حال مهم این بود که آن ها هم با هم بودند...سه روز بعد هم با افسردگی تمام می رفت سر کلاس به امید اینکه زودتر شنبه بیاد. یه عصر یکشنبه مثل همیشه وقتی کلاس مستانه تموم شد دلو زد به دریا و رفت و گفت: - سلام. - سلام.بفرمایید. -من، من،... راستین رهجو هستم. - خب؟...آهان، تو همونی که همه جا مثل سایه دنبالمی؟ تازه یادم اومد. تو همونی که همش مثل ترسوها یه گوشه وایستادی و زاغ سیاه منو چوب می زنی؟ خب چی کار داری؟ - میخواستم بگم... من عمیقا عاشقت شدم. -[بی حالت گفت]:خب؟ چی میخوای؟ - نمی دونم. - هه! مزخرف نگو. می خوای منو بغل کنی؟ - نه. - میخوای منو بوس کنی؟ - نه. - پس چی لعنتی؟ می خوای با من بخوابی؟ - نه،نه،نه...من مطمئنم. بیا بگیر. اینا رو برای تو نوشتم. همشو. سطر به سطر. واژه به واژه... نمیدونم دقیقا چی می خوام... ببین من دیوونه توام. می خوام در تو غرق شم. می خوام انقدر نگاهت کنم تا لبریز شم. می خوام انگشترت باشم یا شاید لاک سفید ناخن هات. من از زندگی افتادم... ببین با من چه کردی؟ -هه! من گفتم... . اوه... ببین هر چی می خوای بگی بگو ولی این مزخرفه. عشق یه دروغ بزرگه. جفنگه. چشماتو ببند... میگم چشماتو ببند. پسر چشماشو بست. دختر دست پسر را گرفت و چسباند به پاهاش. ناگهان پسر احساس حرارت شدیدی کرد و از نوک پاهاش تا نوک موهایش چیزی شبیه برق رد شد و از فرط حرارت چشمانش اشک زد. دختر دست پسر را روی پاهایش حرکت داد و به سمت بالا آورد و آن را دقیقا گذاشت جایی بین دو پایش... پسر فریاد کشید و نوشته هایش را پرت کرد روی زمین و سریع از آن خارج شد. - راستین، مادر جون. آب خوبه؟ سرما نخوری؟ راستین در حمام با تیغی در دست فریاد کشید: مستانه... /سایه روشن/ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:38 توسط سایه روشن |
|
|
...ای تو اشنای ناشناسم،ای مرهم دست تو لباسم.دیوار شبم شکسته از تو،از ظلمت شب نمی هراسم...
1.- سلام. –سلام دوست من.خوبی؟ به نظر اشفته میای.چی شده؟ -خواب دیدم.ی کابوس وحشتناک. –چی بود؟ برام تعریف کن. –هیچی.همین الان قبل ازینکه بیام این جا خواب دیدم ی عده منو به جرم نامعلومی دستگیر کرده بودند و داشتند شکنجه می دادند،اخرش هم منو انداختند تو ی اتاق که پر مار بود...خیلی وحشتناک بود. - اروم باش. سعی کن فراموشش کنی.دیگه تموم شده. –نمی دونم دارم تقاص کدوم گناهمو پس میدم...مگه من چیکار کردم، روز به روز دارم بیشتر و بیشتر تو نکبت خودم غرق میشم، فکر نمی کنم این حقه من باشه،حقمه؟...من لایق این همه عذاب نیستم.هستم؟ این دنیا عذاب،ان دنیا هم عذاب،مگه میشه؟!پس کجاست اون عادل؟- اروم باش.به خودت مسلط باش... – همه بهم میگن با این حرف ها و کار هات سراسر کفر مطلق شدی و همین جوری پیش بری دیگه هیچ راه برگشتی نخواهی داشت. حالم اصلا خوب نیست. چه تو بیداری چه تو خواب. همش عرق سرد می کنم. وقتی میام بیرون مدام حس می کنم یکی داره تعقیبم می کنه، هی صدام می کنه. همش تن صداش و تق تق کفش هایش تو گوشمه. تو ذهنم هیاهو و جنجالیه. مدام سایه هایی می بینم که از کنارم رد می شوند. دیگه خسته شدم. – عیب نداره عزیزم، درست میشه. طبیعیه. تو داری ی دوره ی خاص -ی بحران- را سپری می کنی. این حس و حال،همه ی این فکر و خیال هامدام باهاته تا کم کم خودت را پیدا کنی و اطرافتو بشناسی.نگران نباش به زودی به زندگی عادیت برمی گردی.فقط باید کمی به خودت مسلط باشی.
2.شب موقع خواب یاد اولین دیدارش با آنه سه افتاد. ماه پیش بود. چهارشنبه ی اول ماه. اشناییشون به خاطر سگ آنه سه،"التون" و دروغ های مانی در مورد داشتن سگ سیاهی به نام ماراکانا که توی ی حادثه کشته شده بود شکل گرفته بود.در حالیکه مانی در عمرش حتی یک حلزون هم نداشت چه برسه به سگ!اخر سر هم گفته بود:می تونم بازم ببینمت؟آنه سه هم گفته بود:اره، چرا که نه،من هر روز التون را ساعت 6 برای هوا خوری میارم پارک...
3.آنه سه مسیحی بود.خیلی هم معتقد بود.در این مدت کوتاه کلی از زندگی مانی دستگیرش شده بود:ضربه ی روحی شدید که باعث شکست در جمیع ابعاد زندگیش شده بود.روحش ترک خورده بود.به همه چیز و همه کس مشکوک بود حتی به سایه ی خودش!فکر می کرد همه مسخره اش می کنند یا ان هایی هم که دوستش دارند تحملش می کنند.در باور هایش دچار تردید شده بود.ی روز به آنه سه گفته بود:خوش به حالت.تو خیلی معتقدی.معتقد بودن خیلی خوبه.ی جورایی باعث ارامش و ثبات روح میشه.منم معتقد بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم روزی به جایی برسم که حتی بوجود خودم هم شک کنم،به ذات عشق،حتی خدا.... آنه سه هم بهش گفته بود:شک خوبه.شک راهیه برای رسیدن به ایمان،ی جاده ی دو لبه ی باریک.یک لبش ایمان،یک لبش کفر.اما تعلل تو جاده ی شک ادمو به کفر می رسونه.... – کار من از شک گذشته.من سقوط کردم، من ریختم.... میدونی به نظر من دو حالت بیشتر وجود نداره: یا خدا "منو"دوست نداره و فقط با کسانی که دوست داره حرف می زنه و به ان ها کمک می کنه و منم که جز این دسته نیستم این جا رها شده ام و یا اینکه خدا همه ی ادم ها را گذاشته به حال خودشون و در خاموشی مطلق فرو رفته....
4. پس از مدتی خوابش برد و خواب دید: در رویا،فرشته ی زیبا رویی –که بی شباهت به آنه سه نبود-به او نزدیک شد و گفت: دستت را به من بده. –مرا کجا می بری؟ -من از سوی خدای تو امده ام.امده ام معجزه ی کوچکی به تو نشان دهم.امده ام تا تو را از شک خارج کنم. – نه، تنهایم بذار. دروغ می گویی. -به من اطمینان کن.می خواهم به یقین برسی.مگر همیشه همین را نمی خواستی: "خدایا ی معجزه ی کوچک....معجزه ای به من نشان بده تا بدانم هنوز مرا فراموش نکردی....که هنوز مرا دوست داری...." با من بیا. این در حالی بود که آنه سه در اتاق خوابش با شمعی در دست، پای تخت خوابش انجیل می خواند.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:0 توسط سایه روشن |
|
|
"... هنوز از عشق تو لبریز تنم، عاشق چشمون ناز تو منم..." - مامان کار نداری؟ من دارم میرم. - نه مادر جون، به سلامت. مواظب خودت باش. - باشه چشم. شما هم همین طور. من برای نا هار میام. در مسیر همش تو این فکر بود که روز اول کلاسش رو چه جوری شروع کنه. بر نامه ی کلاسش چطور باشه: نیم ترم، کوئیز، کار کلاسی، چی... . معروف بود که استاد راستین رهجو سخت گیر ترین استاد نه تنها تو درس طرح سیستم های اطلاعاتی است بلکه بدون اغراق تو کل گروه آموزشی است. -خب، اطلاعات به عنوان ماده ی خام برای هر سازمان، سیستم و همچنین خرده سیستم های پیرو آن یک ضرورت است... - ببخشید استاد... از صدای ضجه ی کشیده شدن صندلی پشت در، کل کلاس و همین طور خودش بر گشتند به سمت در کلاس. دختر معذبی جایی بین بیرون و درون کلاس ایستاده بود. دختر گفت: استاد ببخشید کمی دیر شد. با بی تفاوتی هر چه تمام نگاهی به ساعتش کرد و گفت: یه خرده کمی کمه. بفرمائید. از جلسه ی بعد کسی بعد من نیاد. دختر که سرخ شده بود معذب تر از قبل رفت و درست جلوی میز استاد نشست. آخر کلاس موقع حضور و غیاب خودکار رهجو نمی نوشت. گفت: یه نفر یه خودکار به من بده. دختر با ناز تمام دستشو در هوا تاب داد و گفت: بفرمایید استاد. ناگهان یک لحظه گویی چیزی درست از وسط روح رهجو گذشت. خشکش زد. یخ کرده و به لرزه افتاد. در یک لحظه به چند سال قبل بازگشت. چند تصویر مبهم دید و دوباره بازگشت. به دستان دختر خیره شده بود. این بود آن طوفان. دستان سفید با انگشتانی ظریف و کشیده با ناخن های مرتب که لاک سفید داشت. مو نمی زد. خودش بود-انگار-: "...دستان تو همان خورشیدی است که مرا با حقیقت زندگی... و انوارش-انگشتانت- معنی عشق... چی میخوای؟... می خوای منو بغل کنی؟... مزخرف نگو عشق وجود نداره... من گفتم عاشقم بشی؟...". چند سال پیش بود؟ الان کجاست؟ از آن موقع هر روز به یادش بود ولی تقریبا دیگر چهره اش از یادش رفته بود و فقط یک یاد و خاطره کهنه از او باقی مانده بود. یه زخم قدیمی و حالا این دختر اینجا... سرش به شدت درد گرفته بود. به سرعت حاظر غایب کرد. اسمش آیه آرمان بود. کل راه را برگشت داشت به عشقش، عشق اول و آخرش فکر می کرد: مستانه نژند.چقدر تلاش کرده بود ولی بی فایده بود. مضحکه ی خاص و عام شده بود ولی دست نکشیده بود چون عاشق بود. لبخند زد و زیر لب گفت: عاشق هر چی در برابر معشوق خار باشه بالاتره. اینو مامانش می گفت... آخرشم مستانه درسش تمام شد و رفت پی زندگیش... حالا یه خودکار باعث شده بود خاطره ی عشق کهنه دوباره آتش بندازه تو دل مرد. با خودش عهد کرده بود دیگه وارد این بازی ها نشه. قول داده بود حرف برادرش رو گوش کنه و عشق و عاشقی گر چه وجود نداره ولی همون مفهومی رو هم که وجود داره بسپره به زن ها. در تمام طول مسیر داشت یادگاری مستانه رو روی مچش ناز می کرد. -سلام مامان. - سلام عزیزم، خوبی؟ خسته نباشی. چرا گرفته ای؟ - هیچی مفصله. سر ناهار تعریف می کنم. سر ناهار کل ماجرا رو تعریف کرد. مامانش آشکارا نگران شده بود. اینو از چشماش می شد خواند. یاد چند سال پیش افتاده بود. روزی که نزدیک بود راستین رو برای همیشه از دست بده. گفت: حالا چی کار می خوای بکنی؟ - هیچی. امروز کمی حالم بد شد و یاد اون روزا افتادم ولی سعی می کنم خودمو پیدا کنم. این کار بی فایده است. من در تمام زندگیم- در تمام طول و عرض و ارتفاع این زندگی کوفتی دیر رسیدم. نه مامان نمی خوام دوباره ضربه بخورم. کوچکترین ایجاد رابطه ای و ابراز علاقه ای همانو بدبختی من همان. این کارها اصلا نتیجه نمیده. سال ها از اون زمان می گذره و من با بدبختی تونستم احساساتم رو شبیه صورتم کنم. حالا نمی گذارم یه اتفاق همه چیز رو خراب کنه. سعی می کنم فراموش کنم که اصلا همچین آدمی رو دیدم. از موضوع فرار می کنم. گاهی رها کردن مسئله در سازمان باعث میشه که با گذشت زمان مسائل به مرور حل بشه. اینو گفت و لبخند محوی زد. مامانش گفت: راستین تو همیشه همین طور بودی. ما داریم درباره آدم ها و احساسات و روح و عاطفشون صحبت می کنیم نه سازمان و کارخانه که ماهیتی مجازی دارند. هفته ی بعد هر چه گشت سر کلاس آیه آرمان رو پیدا نکرد. با خودش گفت حتما مثل هفته ی پیش دیر میاد ولی اصلا نیومد. آشکارا حال و حوصله ی درس دادن نداشت و کلاس را زود تمام کرد. موقع حضور و غیاب وقتی اسمش را صدا زد، پسری از ته کلاس گفت: استاد ایشان این درس رو حذف کردند چون با یکی از درس های دیگرش تداخل داشت. رهجو که بی اختیار از کوره در رفته بود سرخ شده بود و با حالت معترضی گفت: شما از کجا می دونید که ایشون... ناگهان به خودش اومد و حرفش رو خورد و سعی کرد به خودش مسلط باشه. پسر هم که حالت استاد رو دید سکوت کرد و زیر لب گفت: آیه، آیه ی عزیزم، آخه من ندونم پس کی بدونه..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:45 توسط سایه روشن |
|
|
"...تو را باید مثل گل، نوازش کرد و بویید، با هر چی چشم تو دنیاست فقط باید تو رو دید..." - سلام. یه پیرینت می خواستم. - شمارت؟ - ۸۴۱۰۲۵۲۵۲ لبخند رضایت بر لبان پسر نقش بست. به اطلاعات خوبی رسیده بود: مستانه نژند. خود را یک گام نزدیکتر به او حس کرد. - خب، شنبه از صبح تا ظهر. یکشنبه تا عصر. دوشنبه صبح. عالی شد. برنامه زندگیش همین بود. ۶ روز می رفت دانشگاه. ۳ روز برای خودش، ۳ روز برای او. سه ماهی بود که مدام هر جا می رفت اونو تعقیب می کرد. برنامه ی همه کارها، ساعت های ورود و خروج و کلاس و استراحتش... را داشت. خودشو کامل با او تنظیم کرده بود. ولی هنوز جرات صحبت کردن با او را پیدا نکرده بود. از طرفی مستانه اصلا او را نمی دید و خیلی سرد و بی حالت از کنارش رد می شد. پسر با خودش فکر می کرد بالاخره روزی مستانه خسته می شود و به زبان می آید که چرا اینقدر مرا تعقیب میکنی و این گونه سر صحبت باز خواهد شد... هفته ها مثل هم سپری می شد. شنبه صبح راهروی ساختمان ۱: آشفته به ساعتش نگاه کرد. عقربه های ساعت عدد ۷:۴۵ را نشان می دادند. با خودش فکر کرد دیگر الان باید پیداش بشود. آمد. مثل همیشه. از کنارش رد شد. پسر با نگاه ممتدی گرد و خاک پشت سر او را جارو کرد تا چشمش تر شد. ساعت بعد از این با استاد با هم سر کلاس می رفتند. برنامه ی هر هفته اش بود بین ساعت می رفت اتاق اساتید. انگار در مورد کارآموزی با او صحبت می کرد. یکشنبه ها با یک پسر می آمد دانشگاه. می گفتند با هم پروژه ی پایانی دارند و پسره هم ازش خواستگاری کرده ولی او گفته بهتره رابطه ی ما در حد رابطه ی درسی-کاری باقی بمونه. پسره هم فعلا دست کشیده ولی به هر حال با همند... عصر های یکشنبه تنها بر میگشت خانه و این خیلی خوب بود. دوشنبه هم با یکی از دوستانش می آمد ولی تو دانشگاه همش با یه پسر دیگه بود که می گفتند اینه که اونو دوست داره ولی خیلی اهمیت نمی ده. کارش این بود که از صبح زاغ سیاه اون دوتا را چوب بزنه و مدام شاهد ادا و عشوه های او باشد که از هیچ فرصتی دریغ نمی کرد. به هر حال مهم این بود که آن ها هم با هم بودند...سه روز بعد هم با افسردگی تمام می رفت سر کلاس به امید اینکه زودتر شنبه بیاد. یه عصر یکشنبه مثل همیشه وقتی کلاس مستانه تموم شد دلو زد به دریا و رفت و گفت: - سلام. - سلام.بفرمایید. -من، من،... راستین رهجو هستم. - خب؟...آهان، تو همونی که همه جا مثل سایه دنبالمی؟ تازه یادم اومد. تو همونی که همش مثل ترسوها یه گوشه وایستادی و زاغ سیاه منو چوب می زنی؟ خب چی کار داری؟ - میخواستم بگم... من عمیقا عاشقت شدم. -[بی حالت گفت]:خب؟ چی میخوای؟ - نمی دونم. - هه! مزخرف نگو. می خوای منو بغل کنی؟ - نه. - میخوای منو بوس کنی؟ - نه. - پس چی لعنتی؟ می خوای با من بخوابی؟ - نه،نه،نه...من مطمئنم. بیا بگیر. اینا رو برای تو نوشتم. همشو. سطر به سطر. واژه به واژه... نمیدونم دقیقا چی می خوام... ببین من دیوونه توام. می خوام در تو غرق شم. می خوام انقدر نگاهت کنم تا لبریز شم. می خوام انگشترت باشم یا شاید لاک سفید ناخن هات. من از زندگی افتادم... ببین با من چه کردی؟ -هه! من گفتم... . اوه... ببین هر چی می خوای بگی بگو ولی این مزخرفه. عشق یه دروغ بزرگه. جفنگه. چشماتو ببند... میگم چشماتو ببند. پسر چشماشو بست. دختر دست پسر را گرفت و چسباند به پاهاش. ناگهان پسر احساس حرارت شدیدی کرد و از نوک پاهاش تا نوک موهایش چیزی شبیه برق رد شد و از فرط حرارت چشمانش اشک زد. دختر دست پسر را روی پاهایش حرکت داد و به سمت بالا آورد و آن را دقیقا گذاشت جایی بین دو پایش... پسر فریاد کشید و نوشته هایش را پرت کرد روی زمین و سریع از آن خارج شد. - راستین، مادر جون. آب خوبه؟ سرما نخوری؟ راستین در حمام با تیغی در دست فریاد کشید: مستانه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:0 توسط سایه روشن |
|
|
....تو بودی و هستی هنوز، سهم من از این روزگار... ۱.اسانسور با ناله ی دلخراشی به حرکت در امد و بعد از چند لحظه جلوی طبقه ی پنجم باز شد.....زن با بی حوصلگی کلید انداخت و وارد خانه شد. -سلام،عزیزم رسیدی؟ -سلام خوشگل خانم.من اشپزخونم.خسته نباشی.چرا انقدر دیر کردی؟چه خبرا؟ -هیچی بابا!مردم از گرما،ترافیکم که ادمو روانی می کنه.این ترم تابستون هم عجب چیز مزخرفیه.کم کم دارم به غلط کردن می افتم....لبخند محوی زد و گفت:تو چه خبرا؟ -بانو پس من چی بگم که از اینجا باید بکوبم برم فیروزکوه،اونم هفته ای سه بار...ول کن بابا.بیا ببین چی درست کردم.انگشتاتم باهاش می خوری.تن ماهی با تخم مرغ های من تو خاور میانه تکه....راستی ما مزاحم تلفنی پیدا کردیم؟ -نه،چطور مگه؟ -نمی دونم والٌا. ی دیوونه از عصری تا حالا ده بار زنگ زده...صدای نفس نفسشو پشت گوشی می شنیدم.تو که شمارمونو به کسی...پرید وسط حرفش و گفت:نه،اصلا. –منظورم اینه که یعنی به دانشجوهات... –سام؟! –بگذریم.اصلا فراموشش کن...زود باش برو دست و صورتتو بشور،غذا از دهن میوفته. ۲.عزیزم من امروز ماشینو با خودم می برم. –اروم برو.مواظب خودت باش. –باشه تو هم همین طور. مرد با ارامش خاصی سوار ماشین شد.داشبورد را باز کرد تا عینک افتابیشو برداره که ی دفتر توجهشو جلب کرد.اونو برداشت و صفحه ی اولش را بازکرد: انالیز تصمیم گیری----اریا ارمان. کنجکاو شد و شروع به ورق زدن دفتر کرد.به صفحه ی اخر رسید،جایی که طرحی از یک زن که بی شباهت به همسرش نبود،در ان دید.زیرش با خودکار قرمز با خط تحریری زیبایی نوشته شده بود: شراره فرجام.عرق سردی بر پیشانیش نشست.... 3.زن در حالیکه گل رز قرمز را می بویید گفت:عزیزم سریع لباساتو عوض کن بیا.شام برات غذای مورد علاقتو درست کردم.دستورشو از مامان جون گرفتم.با ناز طره ی مویش را کنار زد و با حالت کودکانه ای گفت:بیا بابایی... سر شام مرد بی حالت اما به نوعی غم زده بود.ناگهان گفت: شراره،تصمیم گیری در شرایط تعارض چه جوریه؟چی میشه که حالت های متعارض پیش میاد؟ - سام!داری شوخی می کنی؟مرد!تو ی عمره داری انالیز تصمیم گیری درس میدی،حالا داری از من می پرسی.مدت ها پیش اونو خوندم تقریبا چیزی جز ی استاد اخمالوی جدی ازین درس یادم نمیاد.اینو گفت و با شیطنت خاصی به سام خیره شد. سام که حالا اشکارا بدنش می لرزید به نقطه ی نامعلوم خیره شد تا جایی که پرده ای از اب جلوی چشمش را گرفت. 4.تا کی من باید جور این حماقت های تو را بکشم.دیگه ازین بچه بازیهات خسته شدم.اول که جزوه حالا هم که مدام زنگ می زنی خونه... – متاسفم.نمی خواستم ناراحتت کنم.حالا مگه چی شده؟فراموشش کن.فردا صبح چی کاره ای؟ -تو فراموش کن.باید منو فراموش کنی.می فهمی؟من زندگیمو، سام رو دوست دارم.... –باید ببینمت.فردا ساعت ده صبح.... –الو،الو.اه..... 5.-سلام. –سلام اقای ارمان.اینم جزوتون.لطف کنید دیگه با من تماس نگیرید و منو فراموش کنید. –چرا اینجوری حرف می زنی؟خواب نما شدی؟ -نه،فقط دیگه ما نمی تونیم. –چی رو ما نمی تونیم؟ -ما نمی تونیم با هم دوست بمونیم.من نمی تونم دیگه به سام دروغ بگم،اون داره بو می بره... ---دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد....اه.روشن کن دیگه اون گوشیتو.اخه کجایی،شراره... -ببین اریا(در حالیکه به موهای پسر چنگ می زد)من تورو دوست دارم.اما دیگه نمی تونم.کاش هرگز تو رو ندیده بودم.اینو گفت و از روی کاناپه بلند شد و(با استیصال هر چه تمام) گفت:خواهش می کنم منو فراموش کن،خواهش می کنم.پسر دستش را گرفت و او را به سمت خودش کشید.زن مقاومت خاصی نکرد. -خب.اینم از مبحث تصمیم گیری در شرایط تعارض و انتخاب بهترین استراتژی در برابر سازما ن های رقیب. در همین لحظه گچ از دست سام افتاد و چند تکه شد..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:15 توسط سایه روشن |
|
|
برای مادرم،برای روز میلادش... ـدکتر نظر شما چیه؟ــ به نظر من دیگه از دست ما کاری بر نمیاد.چرک وارد خون شده،ما هر کاری می تونستیم انجام دادیم نمی دونم تا همین الان هم چطوری زنده مونده...به هر حال صبر می کنیم ببینیم چی پیش میاد.فقط تغییرات وضعیت رو تحت نظر بگیرید.ولی بعید می دونم تا فردا دوام بیاره... او این حرف ها را می شنید.در حالیکه همه فکر می کردند که او بیهوش است.او بیهوش بود،او بیهوش است،ولی می شنود و می بیند....
شب بود.اتاق ایزوله کاملا ساکت بود،تنها هرازچند گاهی بوق دستگاهی سکوت اتاق را برهم می زد. ناگهان نور سفیدی در چارچوب در ظاهر شد.سفیدی مطلق که در اوج سیاهی شب چشم را می زد.پسر بی رمق لای چشمانش را باز کرد،تصویری محو از پشت لایه ی نازکی اب دید:انا!فکر کرد:کابوس های شبانه.چشمش را بست و دوباره باز کرد:حالا دختر تقریبا بالای سرش بود.نامطمئن گفت:انا؟!بالاخره اومدی؟درست می بینم! ــمن که جایی نرفته بودم عزیزم!پیشت بودم،امروز و همیشه.یادت نیست؟! بعد دستش رو گذاشت رو پیشانی پسر و گفت:شاهزاده ی رویاهای من تب نداره،رنگش هم مثل همیشه سفید.پسر گفت:مثل بانوی قصه ها.
دخترلبخند زد و گفت:اره،مثل ترانه بانو!فقط خیلی خیلی لاغر شدی.باید به خودت برسی.این جوری می ترسم تا چند روز دیگه کلا تموم شی!پسر ی کم از من یاد بگیر.روز به روز دارم چاق تر میشم.اینو گفت و گونه هاش سرخ تر شد.پسر گفت:چه بهتر!این طوری چند کیلو بیشتر انا دارم تازه به هیچ کس هم نمی دمش.اگه راه داشت پیش خودم نگهت می داشتم،تو ی جعبه ی جواهر....وای اصلا نمیشه گفت...چه جوری بگم،دوست داشتم تو "مال من" بودی.یعنی مطمئن بودم که همیشه مال منی.کاشکی ادم ها سند داشتند.اون وقت سندت شش دانگ با ی منگوله ی گنده ی صورتی می زدم به نام خودم،می شد ی سند شش دانگ منگوله دار.اون وقت دیگه نمی خواستم بمیرم.پرید وسط حرف های پسر،گفت:نه-راستی راستی مثل اینکه تب داری.داری هذیون می گی.پسر پرید وسط حرفش گفت:نمی دونم خواب بودم بیدار بودم توهم کردم ولی برات ی چیز جدید گفتم: "این جا تاریک است،اما تو در کنارم.من دیگر هرگز نمی ترسم،"ما"رویاهای بی رنگ را رنگ خواهیم کرد. تو،ایه ایه،عشق...تو،ایه،
ایه،نور... تو، ایه،ایه،خوشبختی و من،ایه،ایه،لبریز، به معصومیت بغض چشمانت....قصه
دستانت،لالایی شبانه ی شب های پر تب من است،ای ایه،ایه،زندگی...."
نیمه های شب بود.پسر و دختر همچنان مشغول صحبت بودند.پسر رمق چندانی نداشت.دختر گریه می کرد و پسر اشکارا معذب از اینکه باعث گریه ی او شده است. ـچه کنم؟چه کنم که گریه نکنی؟منو بخش.فکر کردم با نوشته ام خوشحالت می کنم....ـــمن عاشق نوشته هاتم.ولی اخه چرا انقدر غمگین؟من که کنارتم.اگه ی روز پیشت نباشم چی کار می کنی؟من برای تو غصه می خورم.اگه من نبودم چه فشاری به خودت میاوردی؟پسر گفت:من همیشه تنها بودم.کسی رو دوست نداشتم.هیچ کسو دوست ندارم.هر وقت می خوام بشنوم کتاب می خوانم هر وقت می خوام حرف بزنم با مامانم حرف می زنم.همیشه ارزو داشتم که کسی باشه که من در او حل شوم.کسی که خواب و رویا نباشه از کتاب ها نباشه از جنس خود ما ادم ها باشه.انقدر به هم تکیه بدیم که مرز نیروها قابل مشاهده نباشه.اما هیچ کس نبود.تا تو رو دیدم.تو شدی همه کس.تو شدی ایه تو شده معجزه تو شده زندگی....و پسر هم گریه اش گرفت:به هر حال منو ببخش.من تورو زندونی خودم کردم.من همیشه خیلی خودخواه بودم.مامانم می گه:تو خیلی خود خواه و متوقعی.همیشه همه ی چیزای خوب رو فقط برای خودت می خوای. خب دیگه این حرف ها رو ول کن.ی شعر مهمون من باش قبوله؟دختر با پشت دست اشکهاشو پاک کرد پسر گفت:به شرطی که بعدش تو با صدای قشنگت ی شعر عاشقانه برام بخونی،باشه؟دختر با لبخند گفت:هرچی تو بگی...."گرمی دست نوازش گر تو /مرهم زخم های کهنه ی منه....تپش چشمه ی خون تو رگ من/تشنه ی همیشه با تو بودنه" دختر با صدای ظریفی اما کمی تو دماغی شروع کرد به خواندن:وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می برند/مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم....اسم منو از من بگیر تشنه ی معنی منم/سنگین بار تن برام،ببین چه خسته می شکنم.....به انتظار وصل تو تمام فصل ها گذشت/چه یاس بی نهایتی،ندیم من شد.....سکوت اتاق با صدای دست های بی رمق پسر شکست.دختر ناگهان معذب گفت:هیس!الان همه از خواب بیدار میشن پسر گفت مهم نیست...می خوام همه بدونن که ترانه بانو،بانوی من،چه صدایی داره.خیلی دلشون بخواد ی چیزی مثل مخمل گوششون رو ناز کنه.ـــخیلی خوب دیگه شاهزاده ی رویاها...حسابی سرخ شدم.عزیزم به من لطف داره.تو نگی،کی بگه؟
تقریبا صبح شده بود.افتاب داشت بالا می امد.دختر گفت:مواظب خودت باش و برای اخرین بار موهای پسر را مرتب کرد و گفت:حرف نداره،مثل همیشه خوش تیپی.دیگه سفارش نکنم،هر چی دکتر گفت گوش میدی،شیطونی نمی کنی زود خوب بشی.من دیگه باید برم دیگه سفارش نکنم.می رم ولی تمام وجودم اینجا با تو خواهد بود.بعد دستشو مشت کرد برد سمت لبش و بوسید و مشتشو فرستاد سمت پسر و گفت:تک تکش برای شاهزاده ی رو یاها.پسر بی رمق اما خوشحال گفت:بذار اخرین شعرم هم برت بخونم که هر موقع می خونیش یاد من بیفتی.ی جور یادگاری.دختر نشست.کیفش زیر بغلش بود.طره ی مو هایش هم ریخته بود تو صورتش،به نظر پسر نازتر از همیشه بود.دستاشو زد زیر چانه اش و گفت:سروپا گوشم....
"دلم گرفت ای هم نفس/پرم شکست تو این قفس//تو این غبار تو این سکوت/چه بی صدا نفس نفس//ازین نامهربونی ها دارم از غصه می میرم/رفیق روز تنهایی ی روز دستاتو می گیرم//تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی/تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی//دوباره من دوباره تو دوباره ما/دو هم نفس دو هم زبون دو همسفر دو هم صدا// تو ای پایان تنهایی پناه اخر من باش/تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش// بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه/ می خوام ایینه خونه با چشمات همنشین باشه//"
دیگر کامل صبح شده بود.اتاق ایزوله ساکت،ساکت بود.دیگر صدای بوق دستگاه سکوت اتاق را به هم نمی زد....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:7 توسط سایه روشن |
|
|
بغضی سنگین در گلویم لانه کرده است،اما دریغ از قطره اشکی.هیچ گاه تا این اندازه به تو نیاز نداشته ام.یاد روز ها و سال هایی می افتم که همانند امروز تنها بودم.روزهایی که تنها همدم اشک هایم، بالشم بود. ان روز که رفتی من تا به اخر قدم هایت را شمردم که چگونه خرامان و با ناز با هر قدم بر قلب من پا گذاشتی و هر چه بیشتر از من دور شدی.من تمام قلبم را پیش تو جا گذاشتم اما تو دیگر رفته بودی...هر کجا می روم و هر کاری که می کنم تو در یادم هستی.اری،تو روح مرا تسخیر کرده ای.اما ما برای هم هستیم.من به این ایمان دارم...در جایی که هیچ قیدی وجود ندارد.من و تو با هم خواهیم بود.من به انتظار ان روز خواهم ماند...در این بیهودگی ها،به وسعت تمام شب مرگی ها،به تو نیاز دارم،به تو که حجم دستانت بهانه ای است برای تمام شب گریه هایم.تویی که روح تمام قصه هایم هستی.ای بانوی قصه ها،ترانه بانو،از قصه ها طلوع کن.از این قصه های کاغذی،ازین کاغذ پاره های وهم الود.طلوع کن که بی تو از تمام قصه ها سیرم.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:2 توسط سایه روشن |
|
|
اولین بار که دیدمش،چطور بگم،یعنی اولین بار که دلم لرزید و بهم ریختم،نمی دونستم چی کار کنم.صدای تپش قلبمو ناجور حس می کردم.به موت قسم نه اینکه بگی طرف داره پیاز داغشو زیاد می کنه،نه،به علی نه.طره ی موهاش اتیشم زد.پوری می دونه.ازش بپرسی بهت میگه من چی کشیدم... خلاصه نفهمیدم یهو چطور ازین جا سر در اوردم.اخه همیشه با این جور چیزا مشکل داشتم.یه جورایی فکر می کنم غلط غلوتن،یه جای کارشون می لنگه،ولی خب درمونده بودم دیگه.می گفتن هر کی به این درخت اویزون بشه حاجت روا می شه،یعنی خان جون می گفت.خدا بیامرزدش....خلاصه ما هم اومدیم این جا.اخه یکی نبود به ما بگه:مرد مومن،اخه عقلت کجا رفته.این حرفا کدومه؟تو اگه چیزی می خوای باس وصل شی به بالایی،این حرفا همش...هر چند ما کجا و بالایی کجا.همین جوریشم قاچاقی زنده ایم.اوس کریم گفته ولش کنین بذارین این طفلکی اون پایین ی جورایی واسه خودش بپلکه،به حق حسین پر بیراهم نمی گه....اره داشتم می گفتم:رفتم کنار اون درخت،اقا های های گریه کردم.تو نمیری عین خان جون وقتی اقام دلشو می سوزوند.طفلکی نور به قبرش بباره.دلم اتیش گرفته بود،قلبم ریش ریش شده بود.ی نخ سبزم برده بودم بستم دور یکی از ساقه هاش که من به عشقم برسم بلکه این دل بدمصب اروم بیگیره. اخه تو که نمی دونی اونی که من می خوام کیه؟تو نمیری زن نیست،فرشته است.پوری می دونه.ازش بپرسی بهت میگه.اخه یکی نبود بگه تو کجا و فرشته ی هستی بخش کجا...راستش ما که این جوری بلد نیستیم حرف بزنیم:فرشته ی هستی بخش و این حرفا...اینارو پوری می گفت،می گفت:اگه به وصالش برسی زندگیت ازین رو به اون رو میشه...نمی دونم،والا.اون جا که نشسته بودم،کنار درختو می گم،اون طرف ی دیوار قدیمی بود:خراب و ویرونه.رفتم بیخ اون دیوار نشستم.اخه هر وقت بهش فکر می کنم فشارم می افته و چشام سیاهی میره،مثل گچ دیوار سفید میشم،پوری می دونه.ازش بپرسی بهت میگه.خاصه وقتی یاد دستاش که می افتم دوست دارم این طاق رو سرم هوار شه به مولا.تو نمیری یاد اون نگاه معذبش که می افتم دوست دارم سر بذارم به کوه و بیابون....دردسرت ندم.مونده بودم در مونده.با ی چیز تیز دستمو خراش دادم با خونم رو دیوار ی قلب کشیدم...با این کار ی جورایی اروم شدم.با خودم گفتم دفعه ی بعدی با خودش میام اینو بهش نشون میدم،نمی دونم،انگار ی جور یادگاری دیگه...اما نشد دیگه،انگار قسمت نبود.الان دو سال ازون روز می گذره.نه،نه،دقیقا یکسال و ده ماهو بیست و هشت روز.ی چهارشنبه ای بود.یادش به خیر.راستش دیگه دلی برام نمونده.به علی قسم حالا که اون نیست می خوام دنیا نباشه،یعنی کلهم دنیا رو دیگه نمی خوام.ی روز،ی روزی که خیلی هم دیر نیست خودمو خلاص می کنم.شاید اون دنیا بهش رسیدم.اخه میگن اون دنیا ادم با هر کی دوست داره می تونه زندگی کنه،یعنی خان جون می گفت.نه فکر کنی جو گیر شدم و خالی می بندم نه.حتما خودم ازین زندگیه کوفتی خلاص می کنم پوری می دونه.ازش بپرسی بهت میگه....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:19 توسط سایه روشن |
|
|
"حاد ثه ی هق هق من حیف که ناتموم بشه طلوع بی وقفه ی تو به دست من حروم بشه"....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:0 توسط سایه روشن |
|
|
قصه،قصه ی تلخی است.تلخ یا شیرین؟نمی دانم.همه چیز نسبی است....دروغ گفتم،به خدا دروغ گفتم.قصه شیرین بود.قصه شیرین است:ناب،به طعم عشق،با شکوه همچون باران....قصه گرچه قدیمی است ولی دگر بار من روایت می کنم:
باران می بارید.همه جا تاریک بود.اسمان را ابرهای سیاه در برگرفته بود.اما تو چه می دانی که زیر باران چه دیدم....دو دست!ظریف و کشیده...باشکوه،به باران قسم.
گفتم:ناجی من باش.منتظر،چشم از دستانش کشیدم و به چشمانش خیره شدم،اما...قلبم را کف دستانش-بین انگشتان کشیده و ظریفش- جا گذاشتم.اه،چه مرموز است،قصه ی دستانت!
اما این پایان قصه نبود:چشمان کشیده جادو کردند...اتش بازی به پا شد.اما من دیگر قلبی نداشتم.قلبم اسیر دستانش بود....در ان هنگام اندوه امد.اغوش باز کردم و او را در اغوش کشیدم تا جایی که یکی شدیم:من و اندوه...و من از عشق لبریز شدم.
او به من خیره شد.بادی به پاشد.او با ناز طره ی پریشانش را در باد رها کرد...اما من دیگر بی دل بودم، بی دل بی دل.دیگر از اندوه هم کاری بر نمی امد و این بار روحم اسیرش شد.اسیر وجودش، نگاهش، صدایش....و روحم قطره قطره در طلب ان وجود هستی بخش اب شد.
و هم چنان باران می بارید... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 14:29 توسط سایه روشن |
|
|
1.نغمه ی غم انگیزی است:تنهایی،تمنا و واماندن.
شعری است حزن الود:طره ی پریشانت در چنگال باد در میانه ی چهار شنبه ای سرد. درد شراب ناب است:مستی چشمانت،جایی که من با منم بیگانه شد... 2.روزها می گذرد،روزهای بی تو... نه،روزها نمی گذرد،بی تو. بی تو هر روز برایم چهار شنبه است... 3.سکوت،خاموشی مطلق. چه می توانم بگویم؟هیچ حرفی باقی نمانده است. از کجا بگویم؟با که بگویم؟نمی دانم... می دانم-فقط همین را-می دانم که از تو می گویم،از تو می نویسم، با تو اشک می ریزم،با تو زندگی می کنم... اه،چه مرموز است،قصه ی دستانت! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 0:0 توسط سایه روشن |
|
|
۱.بی تو،همه چیز بی رنگ است،
با تو،اما
دیگر چیزی وجود ندارد...
۲.این جا تاریک است،من می ترسم.
گویی در میانه ی کوره راه رویاها-کاغذی ترین ان ها-
"تنها"،وامانده ام.
۳.دنیایی دارم،بی رنگ،نمی دانم-خاکستری شاید-
می خواهم رنگش کنم:صورتی!
نقاش رویاهای بی رنگ من خواهی شد؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:0 توسط سایه روشن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
...آمدم و تو را دیدم.تو با ناز به سینه ام چنگ زدی و با وجودت، دستانت، طره ی پریشانت، چشمان کشیده ات، قلبم را بیرون کشیدی و در آن دمیدی و دگر بار در سینه ام قرار دادی... و اکنون مدت هاست که قلبم شعله می کشد و در اوج نیاز در طلب آن وجود هستی بخش می سوزد...
|
|
RSS
|